pic
pic

واجب تعیینی و تخییری

جلسه 68
  • در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
چکیده نکات

خلاصه‌ی بحث گذشته
نظریه‌ی امام خمینی‌ در حقیقت واجب کفایی
تقسیم واجب کفایی در کلام امام خمینی‌
نفی استغراق (جمیع المكلّفین) در سه صورت اوّل
نقد تعلّق تکلیف به «صرفِ وجودِ مكلّف» و اثبات «فردٍ من المكلّفین»
خلاصه نظریه‌ی امام
نظریه‌ی مرحوم آیت‌الله فاضل لنکرانی بر محور تقسیم امام
دو راه‌حل در قسم اوّل و دوم: تشبیه به واجب تخییری و وجوب مشروط
راه اوّل: تشبیه واجب کفایی به واجب تخییری
راه دوم: اطلاق و تقیید وجوب (راه مرحوم آخوند)
قسم سوم و امکان پیاده‌سازی «صرف وجود المكلّف»
نتیجه‌ی نهایی
پاورقی
منابع

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ


خلاصه‌ی بحث گذشته
جلسه گذشته به تبیین و دفاع از مبنای آیت‌الله بروجردی در فرق واجب عینی و کفایی پرداخته و سپس نقدهای سه‌گانه‌ی آیت‌الله وحید خراسانی بر این مبنا را مورد بررسی قرار دادیم. محور اصلی در کلام بروجردی، تفاوت در «مکلَّفٌ‌به» است، نه در «مکلَّف». در واجب عینی، متعلَّقِ وجوب، طبیعتِ فعلِ مقیَّده به صدور از نفسِ مکلف است (قید مباشرت دخیل در غرض است). در واجب کفایی، متعلَّق، «نفسُ الطبیعة المطلقة غیر المقیَّدة بصدورها عن هذا الشخص» است، و صدور از این یا آن فاعل در غرض نقشی ندارد. با این‌حال وجوب به نحو عام استغراقی متوجه جمیع مکلفین است و چون مکلَّف‌به در جمیع این تکالیف واحد است، امتثالِ واحد، موجب سقوطِ همۀ آن‌ها می‌گردد. سپس سه اشکال آیت‌الله وحید نقل و ارزیابی شد: ۱) نقض به واجب تخییری و مسأله «واحد مردّد»؛ این اشکال متوقف بر اثبات التزام محقق بروجردی به فرد مردد در واجب تخییری است و تا زمانی که از خودِ او نصی در این باب نداریم، بیش از یک هشدار فرضی نیست. ۲) استحاله‌ی تقییدِ معلول به صدور از علت و سرایت آن به تفسیرِ واجب عینی به «فعل مقیَّد به صدور از فاعل خاص»؛ پاسخ داده می‌شود که محل تقیید در کلام محقق بروجردی «غرض مولا نسبت به فاعل» است نه خودِ فعل بما هو معلول الارادة، و نیز سرایت‌دادن قواعد علّیتِ تکوینی به ساحت تشریع ناتمام است. ۳) وحدت غرض و استحاله‌ی تعدد وجوب؛ با تفکیک میان جایی که فاعل در غرض دخیل است (واجب عینی) و جایی که دخیل نیست (واجب کفایی)، نشان داده می‌شود که می‌توان در کفایی، با وحدتِ غرض، وجوب‌های استغراقی متعدد جعل کرد بی‌آن‌که ملازمه‌ی عقلی میان وحدت غرض و وحدت وجوب برقرار باشد. در پایان، ثمره‌ی مهم این مبنا در اصالة الاطلاق مطرح شد. بر مبنای محقق بروجردی، عند الشک بین العینیة و الکفائیة، چون کفایی بودن ناظر به طبیعت مطلقه (بدون قید مباشرت) است، اصالة الاطلاق اقتضای حمل بر وجوب کفایی دارد، در مقابل مبنای آخوند که اصالة الاطلاق را به نفع عینیّت می‌فهمید. در ادامه، تقسیم‌بندی امام خمینی از اقسام واجب کفایی به‌عنوان چارچوبی برای مقایسه‌ی مسالک مختلف مورد بررسی قرار گرفت.

نظریه‌ی امام خمینی‌ در حقیقت واجب کفایی
تقسیم واجب کفایی در کلام امام خمینی‌

امام خمینی‌ قدس‌سره در مناهج الوصول،[1] واجب کفایی را به‌صورت تفصیلی تحلیل کرده و تصریح می‌کنند که این سنخ از واجب، یک صورتِ واحد ثبوتاً ندارد، بلکه چند صورتِ متفاوت دارد که باید هر یک جداگانه بررسی شود. ایشان می‌فرمایند:

و التحقيق: إنّ للكفائيّ صورا:
منها: ما لا يمكن له إلاّ فرد واحد، كقتل المرتدّ.
و منها: ما يمكن، و حينئذ: تارةً يكون المطلوبُ فيه فرداً من الطبيعة، و أُخرى يكون صرف وجودها. فعلى الأوّل: إمّا أن يكون الفرد الآخر مبغوضاً، أو لا يكون مبغوضاً و لا مطلوباً.

از این عبارت، چهار صورت برای واجب کفایی به‌روشنی به‌دست می‌آید:
- صورت اوّل: جز یک فرد از طبیعتِ مأموربه در خارج قابل تحقّق نیست، مانند قتلِ مرتدّ.
- صورت دوم: طبیعت، ثبوتاً قابلیتِ تعددِ افراد دارد، امّا مطلوب، یک فرد از طبیعت است، و افراد زائد بر آن، مبغوضِ شارع‌اند. مثلِ جهاد در فرضی که پس از حصولِ غلبه، ادامه‌ی جنگ و کشتنِ بیشتر مبغوض است.
- صورت سوم: باز هم طبیعت، قابلیتِ تعدد دارد و مطلوب، یک فرد از طبیعت است، اما افراد زائد نه مطلوب‌اند و نه مبغوض، مانند تکرار غسل پس از حصول امتثال.
- صورت چهارم: طبیعت، ثبوتاً قابلِ تعدد است و مطلوب، و صرف وجودِ طبیعت است، یعنی غرضِ شارع با تحققِ یک وجود از طبیعت تأمین می‌شود، هرچند طبیعت قابلیتِ افراد متعدد دارد.

امام در ادامه، نسبتِ هر یک از این صور را با فرضِ «مكلَّف بودنِ جمیعِ مكلّفین» و با فرض «صرفِ وجودِ مكلّف» بررسی می‌کنند.

نفی استغراق (جمیع المكلّفین) در سه صورت اوّل
امام قدس‌سره ابتدا استغراقی بودنِ خطاب را ـ یعنی این‌که مكلَّف در واجب کفایی «جمیع المكلّفین علی وجه الاستغراق» باشد ـ در سه صورت اوّل نفی می‌کند.

در صورت اوّل (طبیعت غیرقابل تکرار): اگر بگوییم تکلیف متوجهِ همه‌ی مكلّفین در عرض واحد است، معنایش این است که همگان مأمور به انجام فعلی‌اند که طبیعتاً بیش از یک‌بار قابل تحقق نیست. اگر همه بخواهند به خطاب «اقتلوا المرتدّ» امتثال کنند، در مقام عمل دچار تزاحم می‌شوند. چنین بعثی که انبعاثِ جمعی در آن مقدور نیست، عقلاً غیر قابل قبول است. از همین‌روست که می‌فرماید:

لا يمكن أن يكون المكلّفُ جميعَ المكلّفين في الصورة الأولى، فإنّ التكليف المطلقَ لهم في عرض واحد بالنسبة إلى ما لا يمكنُ فيه كثرةُ التحقّق لغرضِ انبعاثهم، ممّا لا يمكن.

در صورت دوم و سوم (یک فردِ مطلوب، زائد مبغوض یا غیرمطلوب): از حیث امکان خارجی، انبعاثِ عدّه‌ای برای انجام فعل ممکن است، امّا در صورت دوم، که فرد زائد مبغوض است، بعثِ استغراقی به همه مساوق است با بعث به مقداری از فعل که مبغوضِ شارع است، و این با حکمت مولی و قبحِ بعث به مبغوض منافات دارد. در صورت سوم، که زائد نه مطلوب و نه مبغوض است، بعثِ همگان نسبت به فعلی است که بخشی از آن ـ زائد بر فردِ واجب ـ اصلاً مطلوب نیست. بعث بدون مصلحت نیز لغو و قبیح است. به همین جهت می‌فرماید:

و كذا الحال في الثانية و الثالثة: فإنّ انبعاثهم و إن كان ممكناً، لكن مع مبغوضيّة الزائد من الفرد الواحد أو عدم مطلوبيّته، لا يمكن بعثهم إليه؛ لأدائه إلى البعث إلى المبغوض في الأُولى، و إلى غير المطلوب في الثانية.

در صورت چهارم (مطلوب بودن صرف وجود طبیعت): در این صورت، طبیعت ثبوتاً قابل تعدد است، ولی مطلوبِ شارع، «یک وجود» از طبیعت است. اگر خطاب به نحو استغراق متوجه همه‌ی مكلّفین باشد، لازمه‌اش این است که همگی در ایجاد همان «صرف‌الوجود» مشارکت کنند و هر کس در این مشارکت تخلّف کند، عاصی باشد. چنین ساختاری، در حقیقت واجب را از حالت «کفایی» به چیزی شبیهِ «عینی» تبدیل می‌کند و با ارتکازِ مکلفین و ظاهر ادلّه‌ی واجب کفایی سازگار نیست. ازاین‌رو می‌فرماید:

و أمّا الصورةُ الرّابعة: فلازمُ بعثِهم إليه بنحو الإطلاق هو اجتماعُهم في إيجاد الصّرف، و كونُ المتخلّف عاصياً.

پس، نتیجه‌ی این سه فقره آن است که در صورتِ اوّل، استغراق به‌سببِ عدم امكانِ انبعاث، محال است. در صورتِ دوم و سوم، استغراق یا مستلزمِ بعث به مبغوض است یا لغو. در صورتِ چهارم، استغراق واجب کفایی را از حقیقت خودش خارج می‌کند. بنابراین، تعلّق تکلیف به جمیعِ مكلّفین علی وجه الاستغراق، در این صور، مردود است.

نقد تعلّق تکلیف به «صرفِ وجودِ مكلّف» و اثبات «فردٍ من المكلّفین»
امام خمینی‌ قدس‌سره، پس از نفی استغراق، به سراغ مبنای دیگری می‌روند که در کلمات محقق نائینی و به‌دنبال ایشان آیت‌الله خویی طرح شده بود، یعنی تعلّق تکلیف به «صرفِ وجودِ مکلَّف». ایشان در ادامه‌ی همان عبارت می‌فرمایند:

و ممّا ذكرنا يظهر: أنّ التكليفَ بصرفِ وجودِ المكلّف غيرُ جائزٍ في بعضِ الصّور، فلا بدّ من القولِ بتعلّقِ التكليفِ فيه بفردٍ من المكلّفين بشرط لا في بعض الصور، و لا بشرط في الأُخرى.

و ما قيل: ـ من أنّ الفردَ الغيرَ المعيّن لا وجودَ له ـ حقٌّ لو قُيّد بعنوانِ غير المعيّن، و أمّا عنوانُ فردٍ من المكلّفين فمِمّا له وجودٌ في الخارج، فإنّ كلَّ واحدٍ منهم مصداقُه، و مع ذلك لا يلزم بعثُ الجميع في عرضٍ واحد، حتّى يلزم المحذور المتقدّم.

و كذا يجوز التكليفُ بالفرد المردَّد بنحو التخيير، كالتخيير في المكلّف به. و ما قيل: من أنّ المردَّد لا وجودَ له، و لا يجوز البعث التخييري، لا يُصغى إليه؛ ضرورةَ صحّةِ التكليف التخييريّ بين الفردين فصاعداً، و لم يكن عنوانُ الترديد قيداً، حتّى يقال: لا وجودَ له، و الإشكالُ العقليّ في الواجب التخييري مرَّ دفعُه.

و يمكن في بعض الصور أن يكون المكلّفُ به صرفَ الوجود، و كذا المكلَّف، و لازمه عصيانُ الجميع مع التّرك، و إطاعتُهم مع إتيانهم عرضاً، و السّقوطُ عن الغير مع إتيان البعض.
مفاد این فقرات چند نکته‌ی مهم است.

عدم جوازِ عمومِ تعلّق تکلیف به صرفِ وجود مكلّف: تعبیر «غير جائزٍ في بعض الصور» نشان می‌دهد که در برخی از صور (همان سه صورتِ نخست که توضیحشان گذشت)، جعلِ «التكليف بصرفِ وجودِ المكلّف» معقول نیست. در صورت اوّل، چون طبیعت تنها یک مصداق دارد، معیار قراردادن «صرفِ وجود مكلّف» ـ که ذاتاً قابلیت اجتماع چند فاعل را دارد ـ بی‌وجه است. در صورت دوم، که زائد مبغوض است، و در صورت سوم که زائد غیرمطلوب است، تعلّق تکلیف به صرفِ وجود مكلّف نیز یا به‌نحوی به همان محاذیر بعث می‌انجامد، یا لااقل لغو است.

اثباتِ «فردٍ من المكلّفین» و رفعِ شبهه‌ی عدمِ وجودِ فرد غیر معیّن: اگر عنوان «فردٌ غیرُ معیَّن» با قیدِ «غیر معیّن» به‌عنوان وصف مأخوذ در متعلق لحاظ شود، چنین موجودی در خارج تحقق ندارد. ولی عنوانِ «فردٍ من المكلّفین» ـ بدون قیدِ «غیر معیّن» ـ کلی‌ای است که بر هر یک از مكلّفین صادق است: «فإنّ كلَّ واحدٍ منهم مصداقُه». تعلّقِ تکلیف به این عنوان، مستلزمِ بعثِ بالفعلِ جمیع در عرض واحد نیست، بلکه بعث به این کلی، در مقام ثبوت، با آن‌که در مقام اثبات، یکی از افراد خارجاً آن را محقق می‌کند، سازگار است.

جوازِ تکلیف تخییری به «فرد مردّد» در ناحیه‌ی مكلّف: همان‌طور که تکلیف تخییری در متعلَّق (واجب تخییری) صحیح و مورد قبول است، در ناحیه‌ی مكلَّف نیز می‌توان گفت: «واجب است أحدُ هؤلاء آن را انجام دهد»، و این تخییر در مكلَّف، با همان منطقِ تخییر در مكلَّف‌به معقول است. اشکال «المردّد لا وجود له» قبلاً در باب واجب تخییری پاسخ داده شده و در این‌جا نیز، چون عنوانِ تردید قیدِ وجودیِ موضوع نیست، بلکه صورتِ حکایت از ساختار حکم است، محلی از اِعراب ندارد.

امکانِ اجتماعِ «صرف الوجود» در مكلّفٌ‌به و مكلّف در بعض صور: در برخی صور، می‌توان فرض کرد که مكلَّف‌به، «صرف وجود الطبیعة» است، و موضوعِ تکلیف، «صرف وجود المكلّف». در این صورت، اگر همگان ترک کنند، چون هر یک قادر بر امتثال و صالح برای انطباق عنوان بوده است، «عصیانُ الجميع» صادق است. اگر همگان در عرض واحد فعل را انجام دهند، هر یک در ظرفِ خود مصداقِ «صرف وجود» قرار می‌گیرد و همگی مطیع‌اند. و اگر برخی امتثال کنند، با تحققِ غرض، تکلیف از دیگران ساقط خواهد شد. این همان چهره‌ی آشنای واجب کفایی است: ترک جمعی یعنی عصیان جمعی؛ فعل جمعی مساوق است با اطاعت جمعی؛ فعلِ بعض موجب سقوط وجوب از بقیه خواهد بود.

خلاصه‌ی موضع امام این است که در همه‌ی صور واجب کفایی نمی‌توان گفت: «المكلَّف، صرف وجودِ المكلَّف است». در «بعض الصور»، این تحلیل غیرجائز است و ناچار باید به «فردی از مكلّفین» ـ گاهی بشرط لا، گاهی لا بشرط ـ بازگشت. و تنها در «بعض صور» می‌توان هم مكلَّف‌به و هم مكلَّف را به‌نحو صرف الوجود تصویر کرد.

خلاصه نظریه‌ی امام
با توجه به آنچه گذشت، می‌توان تحلیلِ صور چهارگانه‌ی امام را ـ به زبان تحلیلی و منقّح ـ چنین بازنویسی کرد:

صورت اول: فعلِ غیرقابلِ تکرار (قتل مرتد، قتل سابّ النبی، دفن میّت)؛ بعث استغراقی به همه‌ی مكلّفین معقول نیست؛ چون انبعاثِ جمعی به سمت فعلی که فقط یک تحقق دارد، امکان ندارد.

صورت دوم و سوم: فعلِ قابلِ تکرار، ولی فقط یک فردِ آن واجب است (زائد مبغوض، یا زائد غیرمطلوب)؛ از نظر قدرت، ممکن است چند نفر هم‌زمان یا متعاقباً فعل را انجام دهند، اما اگر زائد مبغوض باشد، بعثِ استغراقی به همه، بعث به فعلِ مبغوض را در پی دارد. اگر زائد غیرمطلوب است، بعث به آن زائد لغو و قبیح است.

صورت چهارم: فعلِ قابل تکرار، و غرض متعلّق به «صرفُ وجودِ الطبیعة»؛ اگر بعث استغراقی شود، لازمه‌اش مشارکت همگان در تحقق همان یک صرف‌الوجود و عصیان هر متخلّف است. چنین ساختاری با ماهیتِ رایجِ واجب کفایی ـ که جواز ترک برای دیگران پس از فعلِ بعض را اقتضا می‌کند ـ منافات دارد.

بنابراین در سه صورت، استغراق مردود است، و در بسیاری از موارد، تعلّق تکلیف به صرف وجود المكلّف نیز مردود خواهد بود. ازاین‌رو، در عمده‌ی این صور، باید به تحلیل «فردٍ من المكلّفین» (بشرط لا یا لا بشرط) بازگردیم؛ هرچند در بعضی صور، جمع میان «صرف وجود الطبیعة» و «صرف وجود المكلّف» نیز معقول و پذیرفتنی است.

نظریه‌ی مرحوم آیت‌الله فاضل لنکرانی بر محور تقسیم امام
مرحوم آیت‌الله فاضل لنکرانی رضوان‌الله‌تعالی‌علیه، در أصول فقه الشیعة،[2] بر همان نکته‌ی امام تکیه می‌کنند که:

ما دليلی بر يكنواخت بودن همۀ اقسام واجب كفائى نداريم. بلكه ممكن است بعضى را از طريقى و بعضى ديگر را از طريق ديگر حل كنيم… مقتضاى تحقيق اين است كه تصوير واجبات كفائى به يك صورت نيست.

ایشان واجبات کفایی را در نهایت به سه قسم برمی‌گردانند که با صور چهارگانه‌ی امام قابل تطبیق است:

قسم اوّل:
طبیعتِ مأموربه در خارج بیش از یک مصداق ندارد، مانند دفنِ میّتی که یک‌بار دفن می‌شود، یا قتلِ سابّ النبی در مورد واحد.

قسم دوم: طبیعت قابلِ تعدد است، ولی آنچه غرض مولا را تحصیل می‌کند، یک مصداق است، مانند صلاة میّت که یک نماز، محصّلِ غرضِ وجوبی است و دیگر نمازها مستحب‌اند.

قسم سوم:
طبیعتِ مأموربه قابلِ تعدد است و صرف وجود الطبیعة، محصّل غرض است، به این معنا که اگر در ضمن یک فرد تحقق یابد، همان یک فرد کافی است. اگر در ضمن ده فرد تحقق یابد، همان ده فرد در تحصیل غرض نقش دارند. و حتی اگر در ضمن جمیع افرادِ طبیعت تحقق پیدا کند، همه‌ی آن‌ها در تحصیل غرض سهیم‌اند. ایشان مثالی شرعی برای این قسم نمی‌یابد، امّا امکان ثبوتیِ آن را انکار نمی‌کند. مرحوم آیت‌الله فاضل، در بررسی حقیقت واجب کفایی، پنج احتمال را مطرح می‌کند و در نهایت، دو احتمال را قابل اعتنا می‌دانند:

اختلافِ عینی و کفایی در مكلَّف: در واجب عینی، مكلَّف «وجود سارىِ مكلَّف» (جمیع مکلفین به‌نحو استغراق) است. در واجب کفایی، مكلَّف «صرف الوجودِ مكلَّف» است، یعنی تکلیف بر صرف وجود مكلَّف تعلّق گرفته، نه بر جمیع به‌طور استغراقی.

اختلاف در مكلَّف‌به (مبنای محقق بروجردی): در واجب عینی، مكلَّف‌به مقیّد به مباشرت است. در واجب کفایی، مباشرت در مكلَّف‌به دخالت ندارد، و فعل، با عمل دیگران یا به‌نحو تسبیب نیز مبرئِ ذمّه است.

ایشان این دو احتمال را در هر سه قسم می‌سنجند:
در قسم اوّل (طبیعت غیرقابل تکرار): نظریه‌ی «صرف الوجود مكلَّف» را رد می‌کنند؛ زیرا مولایی که غرضش انبعاثِ مكلف است، نسبت به طبیعتی که فقط یک مصداق دارد، معقول نیست جمیع مكلّفین را (به‌عنوان صرف الوجود مكلّف) تحریک کند. این، عقلائیاً پذیرفته نیست. مبنای محقق بروجردی را نیز در این قسم مردود می‌دانند، هرچند مباشرت قید نیست و فعل با هر فاعلی حاصل می‌شود، اما باز تحریکِ همگان برای قتل شخص واحد، به نظر عقلاء غیرقابل قبول است.

در قسم دوم (طبیعت قابل تکرار، غرض به یک مصداق واجب): باز همین استدلال تکرار می‌شود. چه از جهت صرف الوجود مكلّف، چه از حیث محوریت مكلَّف‌به، تحریک همگان برای فعلی که یک فرد واجب و سایر افراد مستحب‌اند، عقلاً بلاوجه است. لذا در این قسم نیز هیچ‌یک از دو احتمال اولی قابل التزام نیست.

بر این اساس، در دو قسم اوّل و دوم، مرحوم آیت‌الله فاضل همان نتیجه‌ای را می‌گیرد که امام خمینی قدس‌سره در سه صورت اوّل گرفته بود، یعنی نمی‌توان واجب کفایی را در این اقسام بر مبنای صرف الوجود مكلّف یا استغراق بر جمیع تحلیل کرد.

دو راه‌حل در قسم اوّل و دوم: تشبیه به واجب تخییری و وجوب مشروط
مرحوم آیت‌الله فاضل برای حل مشکل ثبوتی در قسم اوّل و دوم، دو راه پیشنهاد می‌کند:

راه اوّل: تشبیه واجب کفایی به واجب تخییری

در واجب تخییری، گاهی غرض مولا واحد است و راه‌های متعددِ غیرمتجانس برای رسیدن به غرض وجود دارد (مثلاً خصال کفاره). مولا می‌گوید: «یکی از این افعال را انجام بده». واجب، سنخِ خاصی از وجوب تخییری است. در واجب کفایی قسم اول و دوم، می‌توان مشابه همین منطق را در ناحیه‌ی مكلَّف تصویر کرد. مولا، به‌جای این‌که میان دو فعل مخیّر کند، میان دو عبد مخیّر می‌کند: «یكی از شما این کار را انجام دهید».

در مسائل عقلائی نیز این‌گونه است. اگر مولا دو عبد دارد و می‌خواهد بچه‌اش را نزد پزشک ببرد و میان آن دو فرقی نیست، می‌گوید: «أحدكما یذهب به إلى الطبیب». در ما نحن فیه (مثل قتل سابّ النبی یا صلاة میّت در قسم دوم)، شارع نیز می‌تواند در سطحِ مكلَّف تخییر جعل کند: «یكی از شما مكلفان، این واجب را انجام دهید.» بنابراین، این قسم از واجب کفایی، سنخ خاصی از وجوب است که تفاوتش با واجب تخییری در این است که خصوصیت سنخیِ واجب تخییری در مكلَّف‌به است، و خصوصیت سنخیِ واجب کفایی در اینجا در مكلَّف است.

راه دوم: اطلاق و تقیید وجوب (راه مرحوم آخوند)
بر این مبنا، در واجب عینی، وجوب مطلق است. پس «أقیموا الصلاة» یعنی وجوبِ نماز بر هر مكلَّفی ثابت است، خواه دیگری نماز را انجام داده باشد یا نه. در واجب کفایی، وجوب مقیّد به عدمِ صدور از غیر است، یعنی دفن میّت واجب است، مشروطاً بعدمِ صدوره عن غیره. اگر دیگری میّت را دفن کرد، دیگر وجوبی بر عهده‌ی این مكلَّف باقی نیست؛ زیرا شرطِ واجب (عدم صدور از غیر) مفقود شده است. مرحوم آیت‌الله فاضل می‌گوید: این راه از کلمات مرحوم آخوند استفاده می‌شود و در مقام ثبوت، راه قابل قبولی است، هرچند خود ایشان راه اوّل (تشبیه به تخییری) را بر آن ترجیح می‌دهد.

قسم سوم و امکان پیاده‌سازی «صرف وجود المكلّف»
در قسم سوم، یعنی جایی که طبیعت مأموربه قابلِ تعدد است و صرف وجود الطبیعة محصّل غرضِ مولاست، مرحوم آیت‌الله فاضل می‌فرماید: در اینجا می‌توان احتمال اول (اختلاف عینی و کفایی در مكلَّف: وجود سارى/صرف الوجود) را پیاده کرد. همان‌گونه که مكلَّف‌به «صرف وجود الطبیعة» است، مكلَّف نیز می‌تواند «صرف وجود المكلّف» باشد. اگر یک مكلّف یک فرد از طبیعت را ایجاد کند، هم صرف وجود الطبیعة و هم صرف وجود المكلّف تحقق یافته. اگر صد مكلّف صد فرد از طبیعت را ایجاد کنند، باز هم بنا بر این تحلیل، مانعی ندارد. حتی اگر همه‌ی مكلّفین جمیع افراد طبیعت را ایجاد کنند، از نظر ثبوتی اشکالی در این ترکیب نیست.

البته ایشان می‌افزاید که برای این قسم، مثال شرعیِ روشنی نیافته‌ایم، هرچند تصویر ثبوتی‌اش را نمی‌توان انکار کرد. از این جهت، اگر کسی این قسم را کنار بگذارد و بگوید «در واجبات کفاییِ دارای مثال شرعی، راه‌حل یکنواخت است و قسم سوم مثالی ندارد»، چندان مشکلی به وجود نمی‌آید. امّا اگر آن را بپذیریم، در همین قسم سوم، مبنای «صرف وجود المكلّف» به‌نحو معقول قابل تطبیق است.

نتیجه‌ی نهایی
برآیند مجموعِ کلام امام خمینی‌ و مرحوم آیت‌الله فاضل لنکرانی قدس‌سرهما این است که حقیقتِ واجب کفایی را نمی‌توان در یک قالبِ ثبوتی واحد محصور کرد. واجبات کفایی اقسام و صور متعدّد دارند و هر قسم، تحلیل خاصّ خود را می‌طلبد. مبنای تعلّق تکلیف به «صرف وجود المكلّف» ـ آن‌گونه که در کلمات محقق نائینی و آیت‌الله خویی آمده ـ در «برخی از صور» واجب کفایی (خصوصاً اقسام اوّلی که در شرع مثال‌های روشن دارد، یعنی قتل سابّ النبی، قتل مرتد، دفن میّت) قابل التزام نیست؛ یا غیرمعقول است، یا لغو، یا مشتمل بر محذور. استغراق (موضوع تکلیف عبارت است از جمیع المكلّفین) نیز در بسیاری از صور، به‌خاطر عدم امکان انبعاث، بعث به مبغوض یا لغویت، مردود است.

در اقسام عمده‌ی واجب کفایی، باید به یکی از این راه‌ها بازگشت: 1- تعلّق تکلیف به «فردٍ من المكلّفین»، به‌نحوِ بدلیت، شبیه واجب تخییری؛ 2- یا تحلیل وجوب به‌صورتِ مشروط به عدم صدور از غیر؛ 3- و در بعضی صورِ خاص، می‌توان از ترکیب «صرف وجود الطبیعة» و «صرف وجود المكلّف» سخن گفت، که همان ساختار مشهور واجب کفایی را از حیث ثواب و عقاب تبیین می‌کند.

وَ صَلَّی الله عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینْ

پاورقی
[1]- ‏خمینی، روح الله، «مناهج الوصول إلى علم الأصول‏»، ج 2، ص 93-95.
[2]- ‏فاضل موحدی لنکرانی، محمد، «اصول فقه شیعه»، با محمود ملکی اصفهانی و سعید ملکی اصفهانی، ج 5، ص 197-204.

منابع
- خمینی، روح الله، مناهج الوصول إلى علم الأصول‏، ۲ ج، قم، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني( ره)، 1415.
- فاضل موحدی لنکرانی، محمد، اصول فقه شیعه، محمود ملکی اصفهانی و سعید ملکی اصفهانی، ۱۰ ج، قم، مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)، 1381.

۲۴ بازدید

نظر شما

کد امنیتی
مطالب بیشتر...
دانلود صوت جلسه
به توسعه ی کلیدواژه های دروس کمک کنید

برای این درس کلیدواژه پیشنهاد بدهید
چکیده نکات

خلاصه‌ی بحث گذشته
نظریه‌ی امام خمینی‌ در حقیقت واجب کفایی
تقسیم واجب کفایی در کلام امام خمینی‌
نفی استغراق (جمیع المكلّفین) در سه صورت اوّل
نقد تعلّق تکلیف به «صرفِ وجودِ مكلّف» و اثبات «فردٍ من المكلّفین»
خلاصه نظریه‌ی امام
نظریه‌ی مرحوم آیت‌الله فاضل لنکرانی بر محور تقسیم امام
دو راه‌حل در قسم اوّل و دوم: تشبیه به واجب تخییری و وجوب مشروط
راه اوّل: تشبیه واجب کفایی به واجب تخییری
راه دوم: اطلاق و تقیید وجوب (راه مرحوم آخوند)
قسم سوم و امکان پیاده‌سازی «صرف وجود المكلّف»
نتیجه‌ی نهایی
پاورقی
منابع