pic
pic
  • ۴۱

    ندارد، هر فرد نمازگزار اگر بخواهد قلبش مملوّ از ايمان به خداوند شود، خدا را مشاهده و فانيِ در حق تبارك و تعالي بشود، براي فاني شدن در او و رسيدن به مرحلة يقين نماز بهترين وسيله است. انساني كه فاني در حق تبارك و تعالي شد ديگر رذائل و زشتی‌ها از او دور مي‌شود و اوصاف نوراني قلب او را فرا مي‌گيرد، چنين انساني مي‌تواند در بارگاه كبريا راه پيدا كند،

    هيـچ كـس را تا نگردد او فنا نيـست ره در بــارگاه كبريا

    اگر انسان بخواهد در بارگاه تبارك و تعالي اعتباري داشته باشد و به آنجا راه پيدا كند، بدون عبادت نمي‌شود و همين جا بايد اين نكته را گفت، عده‌اي از افراد كه دور از حقايق هستند مي‌گويند انسان وقتي به مرحلة يقين رسيد ديگر نيازي به خواندن نماز ندارد، چطور مي‌شود اين يقيني كه معلول نماز است بعداً بدون نماز براي انسان باقي بماند؟! اگر انسان بخواهد يقينش روز به روز قوي‌تر و عميق‌تر شود بايد عبادتش را بيشتر كند، سرّ اينكه بزرگان ما و اولياي خدا اين همه عشق به نماز داشتند، براي اين است که با هر نمازي مرتبه‌اي از مراتب يقين خود را بالاتر مي‌بردند. ما بايد محاسبه كنيم ببينيم اين نمازي كه الآن خوانديم و تمام شد، چه مقدار بر يقين ما به خدا افزود؟ اگر بعد از نماز خود را نزديكتر به خدا ديديم و خدا را با همين نفس ناقص خود بيشتر مشاهده كرديم، عظمت خدا در قلب ما بيشتر شد، خوف و رجاء‌ ما از خدا بيشتر شد، بدانيم كه مرحلة يقين‌ ما بالا رفته، اما اگر بعد از نماز ديديم كه با حال قبل از نماز فرقي نكرده، اين نماز در ما اثري نداشته و بايد بر آن تأسف خورد.

    بنابراين وقتي به نماز مي‌ايستيم و در پيشگاه حق تبارك و تعالي قيام مي‌کنيم و مي‌خواهيم با خدا مناجات كنيم توجّه نمائيم كه مي‌خواهيم يقين خود را زياد كنيم، ما به ازدياد يقين نياز داريم، ما نياز داريم به اينكه روز به روز يقين خود را را افزايش بدهيم. بنابراين يكي از آثار مهم عبادت همين رسيدن به مرحلة يقين است كه توحيد تام است و در جاي خود عرفا بيان كرده‌اند كه توحيد تام اين

  • ۴۲

    نيست كه انسان با ارادة خود توجّه به غير خدا را قطع كند، بلكه بالاتر از اين است، یعنی انقطاع است. انسان بايد به مرتبه‌اي برسد كه خود به خود به غير خدا توجهي نداشته باشد و همة توجّه او فقط به خدا باشد. همة وجود او محو در عظمت حق تبارك و تعالي باشد. انسان بايد ملاحظه کند در چه مقدار از نماز مي‌تواند همة وجودش را در محضر خداوند تبارك و تعالي ببيند و محو آن حضرت باشد، و خوشا به حال آن كسي كه بتواند در تمام نماز چنين حالي داشته باشد كه اين بزرگترين توفيق براي اوست و از خداوند استمداد مي‌كنيم كه اين توفيق را روزيِ همه‌ ما بفرمايد، انشاء الله.

  • ۴۳

    فصل دوم: حضور قلب در نماز

  • ۴۴
  • ۴۵

    11ـ مراد از قلب در مسئله «حضور قلب»

    لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا؛(1)

    براي آنان قلب‌هايي است که با آن نمي‌انديشند و براي آنها چشم‌هايي است که با آن نمي‌بييند.


    اين مطلب براي نمازگزاران و اهل سير و سلوك و عبادت روشن است كه رسيدن به حقايق نماز و حقيقت هر عبادتي، جز از راه شريعت و از راه ظواهر امكان‌پذير نيست. يعني ما در صورتي مي‌توانيم به حقيقت نماز راه پيدا کرده و في الجمله اطلاعي بر آن پيدا كنيم كه ظاهر نماز، احكام، شرايط و آداب ظاهري نماز را رعايت كنيم و إلاّ بدون تحقق اين ظاهر رسيدن به آن باطن امكان ندارد، بايد براي رسيدن به باطن، شرايط ظاهر را كاملاً رعايت كنيم. امام رضوان الله تعالي عليه در تعليقة خود بر شرح فصوص فرموده‌اند: «طريقت و حقيقت، جز از راه شريعت حاصل نمي‌شود زيرا ظاهر راه باطن است و كسي كه ببيند با انجام تكليف‌هاي الهي


    1. سوره اعراف: آيه 179.

  • ۴۶

    باطن براي او حاصل نشده بداند كه ظاهر را درست انجام نداده است».

    بنابراين آنچه كه ما بيان مي‌كنيم، بعد از اين است كه نمازگزار کاملاً رعايت ظواهر و احكام و شرايط را کرده باشد، خواندن نماز در مكان غصبي، يا با لباس نجس غير طاهر، خواندن نماز بدون رعايت جهت صحيح قبله و همچنين بقية اجزاء و شرايط نماز، انسان را هرگز به اسرار، باطن و حقيقت نماز نخواهد رساند.

    بعد از مطالبي که تاکنون به عنوان مقدمه بيان كرديم، اولين بحثي كه در باب اسرار نماز مورد توجّه بزرگان علما قرار گرفته موضوع حضور قلب در نماز است. برخي از بزرگان مثل مرحوم ميرزا جواد ملكي (رضوان الله تعالي عليه) براي اينكه انسان بتواند نماز خود را به صورت كامل انجام بدهد شش مرتبه ذكر كرده‌اند:

    ـ اولين مرتبه آن حضور قلب است.

    ـ مرتبة دوم: تفهم؛

    ـ مرتبة سوم: تعظيم؛

    ـ مرتبة چهارم: هيبت؛

    ـ مرتبة پنجم: رجاء؛

    ـ و مرتبة ششم فناء است.

    فرموده‌اند كه بايد اين شش حال براي نمازگزار حاصل شود تا بتواند يك نماز كامل به جا آورد. اما در كلمات ديگران مثل مرحوم شهيد ثاني يا مرحوم امام رضوان الله عليهما در كتاب «سرّ الصّلاة» بين اين حالات تفکيک نشده و چه بسا درست هم همين باشد كه تمام اينها را به عنوان حضور قلب يكجا مطرح كنيم، يعني حضور قلب، تفهم، تعظيم، هيبت، رجاء و فناء تماماً مربوط به بحث حضور قلب است كه توضيح خواهيم داد.

    براي اينكه انسان به حقيقت نماز برسد بايد قلب او حاضر باشد، حضور قلب يعني اينكه قلب او كاملاً توجّه به نماز داشته باشد. اينجا مناسب است در مورد كلمة «قلب» سه نكته را بيان كنيم؛ نكتة اول اينكه مراد از قلب چيست؟ آيا قلبي

  • ۴۷

    كه در اين مباحث به آن پرداخته مي‌شود مراد همان تکه گوشت صنوبري يا مغز انسان است كه عضوي از اعضاء او است؟روشن است كه اينها مراد نيست، مراد از قلب در اين مباحث آن لطيفة الهية ربانيه است كه گاهي از آن به نفس و گاهي هم به روح تعبير مي شود. در آيات و روايات آمده «ولهم قلوب لا يعقلون بها» قلب دارند اما به وسيلة آن چيزي را نمي‌فهمند، يعني مراد قلبي است كه ادراك مي‌كند و مي‌فهمد، قلبي كه اقبال و ادبار دارد، به يک چيز علاقه و از چيز ديگر تنفر پيدا مي‌كند، به يك چيز رو مي‌آورد و از چيز ديگر رو برمي‌گرداند، مقصود قلبي است كه داراي بينايي و كوري است. اينكه در روايات داريم «طبع القلوب» قلبي كه كور است، قلبي كه داراي رِين و زنگار است، قلبي كه مهر به آن زده مي‌شود، قلبي كه نورانيت و تاريكي دارد. اگر قلب گوشتي يك مؤمن را با يك كافر مقايسه كنيد هيچ فرقي نمي‌كند، اما روايات مي‌گويند قلب مؤمن نوراني و قلب انسان كافر تاريك است، قلب انسان‌هاي بصير بيناست، همين كه گاهي اوقات در كلمات نوع مردم گفته مي‌شود كه با چشم دل، با چشم قلب بايد ديد، مقصود از قلب در اينجا چنين معنايي است، قلبي كه قبض و بسط دارد. تمام اوصاف اخلاقي، اوصاف بسيار خوب و پسنديده مربوط به اين قلب است، همچنانکه تمام اوصاف رذيله هم مربوط به اين است و اين همان است كه بعد از اينكه انسان از دنيا مي‌رود باقي مي‌ماند. پس در بحث ما مقصود از قلب چنين قلبي است.

  • ۴۸

    12ـ مقصود از قلب در روايات

    إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ؛(1)

    قطعاً در این عقوبت‌ها عبرتی است برای آنکه قلب هوشیار دارد یا با دقت گوش فرا می‌دهد.


    بحث به معناي قلب و نكاتي به نحو کلي پيرامون آن رسيد. امام رضوان الله تعالي عليه مي‌فرمايند(2) در كل موجودات عالم، نورانيّت و كمال هر موجودي به آن صورت نوعيه و كمال اخير اوست، اما در انسان كمال و سعادت او مربوط به نفس ناطقه‌اش است كه همان نفخة الهيه است كه خداوند مي‌فرمايد «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» مقصود ما از قلب همان حقيقت انساني است كه خدا در انسان به وديعه گذاشته است آن روحي كه در اين جسم مادي دميده شده و همة وجود انسان را فرا گرفته و حقيقت انسان را تشكيل مي‌دهد، ما در بحث اسرار عبادات با يك چنين حقيقتي سر و كار داريم، در مقام بيان اين هستيم كه اين حقيقت چگونه نوراني‌تر مي‌شود و چگونه نورانيّت خود را از دست مي‌دهد، اين حقيقت


    1. سوره ق: آيه 37.
    2. سر الصلوة معراج السالکین، ص 15 ـ 16.

  • ۴۹

    چگونه به كمال مي‌رسد و چگونه به كمال نمي‌رسد؟ و آن وقت در مورد نماز و عبادات اين بحث مطرح است كه چه مقدار از اين حقيقت با فعل انسان ارتباط پيدا مي‌كند، شايد بتوان چنين بيان كرد كه خداوند تبارك و تعالي با نفخه رحمانيه خود در وجود انسان دميد و انسان هم با اين نفخة الهيه كه در اختيار دارد در افعال خود مي‌دمد و به آنها حيات مي‌دهد. هر مقدار در انسان ارتباط بين اين نفس و فعل قوي‌تر باشد از آن به حضور قلب تعبير مي‌كنيم.

    نكتة دوم در مورد قلب اين است كه در خصوص قلب به طور كلي، يعني قطع نظر از بحث نماز، در روايات كلياتي وارد شده است مثل:

    «إِذَا أَرَادَ اللهُ بِعَبدٍ خَيراً جَعَلَ لَهُ وَاعِظاً مِن قَلبِهِ»(1) اگر انسان بخواهد بفهمد كه خدا به او توجهي كرده يا نه؟ يكي از علائمش اين است كه ببيند آيا قلبش او را موعظه مي‌كند يا نه؟ وقتي كه در يك جا تنها نشسته و به فکر گناه مي‌افتد آيا اين قلب به او نهيب مي‌زند و او را سرزنش مي‌كند يا نه؟ آيا قلبش او را به كارهاي خوب تشويق مي‌كند، او را متوجه آثار خوب و بد اعمالش مي‌كند يا نه؟ چه بسياري از ما با كمال تأسف ممكن است عمل نادرستي را انجام بدهيم اما راجع به آن عمل هيچ خود را سرزنش نمي‌كنيم، معنايش اين است كه قلب واعظ‌ نيست.

    یا در بعضي از تعابير ديگر آمده:

    «مَن كَانَ لَهُ مِن قَلبِهِ وَاعِظٌ كَانَ عَلَيهِ مِنَ اللهِ حَافِظٌ»؛(2) اگر قلب كسي واعظ او باشد، اين قلب حافظ او از ناحية خداوند تبارك و تعالي است، در مورد کلي قلب در روايات تعبير به اِسوداد قلب را مشاهده مي‌کنيم.

    «قَلبُ المُؤمِنِ أَجرَدُ فِيهِ سِرَاجٌ يَزهَرُ وَقَلبُ الكَافِرِ أَسوَدُ»(3) قلب انسان مؤمن يك قلب پاك و صاف است، بدون اينكه خاري در آن باشد. اما قلب انسان كافر سياه است.


    1. بحار الأنوار، چاپ بيروت: ج 70، ص 327.
    2. بحار الأنوار، چاپ بيروت: ج 70، ص 327.
    3. مرآة العقول: ج 9، ص 413.

  • ۵۰

    قبلاً عرض شد مراد از قلب اين تکه گوشت موجود در بدن نيست! يعني اين فرد كافر نفس خودش را تاريك و سياه كرده، نفسي كه او را به سوي خدا و عبادت او نمي‌خواند، اين نفس يك حقيقت كاملاً تاريك و ظلماني دارد، امام باقر(عليه السلام) در روايتي مي‌فرمايد:

    «إنّ القُلُوبُ ثَلَاثَةٌ قَلبٌ مَنكُوسٌ لَا يَعِي شَيئاً مِنَ الخَيرِ وَهُوَ قَلبُ الكَافِرِ» قلوب انسان‌ها سه دسته است: قلبي كه هيچ خير و نورانيتي در آن ثبت نمي‌شود و قرار نمي‌گيرد، يعني ظرف براي هيچ عمل نوراني نخواهد بود، اين قلب انسان كافر است.

    «وَقَلبٌ فِيهِ نُكتَةٌ سَودَاءُ فَالخَيرُ وَالشَّرُّ فِيهِ يَعتَلِجَانِ فَأَيُّهُمَا كَانَت مِنهُ غَلَبَ عَلَيهِ» دوم قلبي است كه در آن يك نقطة سياه است و خير و شر در آن، در گردش هستند، هر كدام كه غلبه پيدا كند در آن قلب باقي مي‌ماند.

    «وَقَلبٌ مَفتُوحٌ فِيهِ مَصَابِيحُ تَزهَرُ وَلَا يُطفَأُ نُورُهُ إِلَى يَومِ القِيَامَةِ وَهُوَ قَلبُ المُؤمِن‏»(1) قلبي هم هست كه مفتوح و باز و نوراني است، و نور او تا روز قيامت خاموش نمي‌شود، اين قلبي كه تا روز قيامت نور دارد، آن نفس نورانيِ الهي است كه به انسان مؤمن عنايت شده است. ولي انسان كافر همان نفسي را كه خدا برايش قرار داده ظلماني و تاريك كرده و ديگر نور و خيري در آن قرار نمي‌گيرد، اما قلب و نفس انسان مؤمن محل براي انوار و خيرات است.

    بنابراين از جمله نكاتي كه ما بايد به آن توجّه كنيم همين قلب است، ببينيم هر روزي که بر ما مي‌گذرد چقدر به نورانيت قلب‌مان اضافه و يا خداي ناكرده از نورانيت آن كم كرده‌ايم و اختلاف در درجات نورانيّت قلب، اختلاف در باطن و حقيقت نماز به وجود مي‌آورد. خداوند قلوب همة ما را بيشتر نوراني بفرمايد.


    1. کافي، چاپ اسلاميه: ج 2، ص 422.

۲۱۸,۷۵۰ بازدید