pic
pic
  • ۲۰۹

    درس ششم(4/اسفند/1389)

    يادآوري؛ بررسي آيات 94 تا 96 مربوط به حب لقاء الهي و مذمت فرار از موت

    در دنباله بحث آيات معاد بحث را درآيه شريفه 94 و 95 سوره مبارکه بقره شروع کرديم Gاعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَF(بقره 94)

    مخاطب در آيه 94 سوره بقره؛ يهوديان و دعاوي آنهاست؛ 

    خطاب در اين آيه شريفه يهود است و مخاطب يهود هستند. بر حسب آيات قبل و برخي از آيات شريفه اي ديگر که در سور آمده؛ يهود يک ادعاهاي عجيب و غريبي داشتند که اين ادعاها موجب شده بود که در ميان آنها خودخواهي و يک نوع حس برتري طلبي نسبت به ساير فرق، حتي نسبت به نصارا و نسبت به مسلمانها و ديگران يک چنين حالي را پيدا کرده بودند و ادعاهاي متعددي داشتند.

    بررسي پنج ادعاي يهوديان که مورد تکذيب آيه شريفه است؛

    ادعاي اول: يهوديان ابنا و احبا خداوند هستند؟!!! 

    ¾  «ادعاي اول»: اولين ادعاي آنها اين بود که آنها مي گفتند: «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ»(مائدة:18) مي گفتند ما ابناء خدا و احباء خدا هستيم و در ميان انسانها آن مخلوقي که محبوب براي خداست و خدا به او علاقمند است ما هستيم!!! آنها يک چنين اعتقادي را داشتند و معتقد بودند ديگران هيچ ارتباطي با خدا ندارند و محبوب خداي تبارک و تعالي نيستند!!! بلکه «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ»

    ادعاي دوم: فقط يهوديان و نصرانيان داخل بهشت مي شوند؟!!!

    ¾  «ادعاي دوم»: معتقد بودند که: «وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏(بقره 111) اينها ديگر در مقابل پيامبر و مسلمانها مي گفتند بهشت مربوط به يهودي ها و نصاري است و غير از يهود و نصاري، اصلاً انسان ديگري داخل بهشت نمي شود و بهشت ملک اينها و مربوط به اينها است.

    ادعاي سوم: يهوديان در قيامت ايام محدودي را گرفتار آتش جهنم اند؟!!!

    ¾  «ادعاي سوم»: اينها اين است که مي گفتند: «وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّاماً مَعْدُودَةً» (بقره80) ما در روز قيامت يک زمان کمي را گرفتار عذاب هستيم اما بعد داخل بهشت مي شويم و نجات مربوط به ماست و بقيه در عذاب، هميشه باقي مي مانند و آتش جهنم يک ايام معدوده اي را -که حالا اين ايام معدوده آنها هم همان ايامي است که گوساله پرست شدند و رفتند سراغ پرستش عجل- شامل حال ما مي شود. اين هم ادعاي سوم اينها بود که در روز قيامت آتش جهنم يک ايام کمي فقط شامل حال يهوديان مي شود و مدعي اند بعد به بهشت مي رويم اما بقيه مردم گرفتار خلود در نار هستند.

    ادعاي چهارم: انتساب يهوديان به اکابر انبياء موجب رهايي از آتش جهنم است؟!!!

    ¾  «ادعاي چهارم»: که البته اين ادعاي چهارم مبنا و پايه بر همين ادعاي سوم هست اينها مي گفتند چون ما با اکابر از انبيا نسبت داريم يعني ما چون با اسحاق، يعقوب و ابراهيم(ع) و... انتساب داريم؛ اين انتساب و اين خويش و قومي ما با انبياء بزرگ اين سبب مي شود ما داخل نار نشويم يا اگر داخل نار شديم يک ايام محدودي را داخل نار بشويم. بنابراين يک چنين ادعاهايي را داشتند.

    ادعاي پنجم: فقط آنچه بر يهوديان نازل مي شود مورد قبول است

    ¾  «ادعاي پنجم»: برخي از ادعاهاي ديگر هم از آيات قرآن استفاده مي شود که ما فقط آن چه که بر خود ما نازل شود قبول داريم و آن چه را که ديگران ادعا مي کنند که بر آنها نازل مي شود را ما قبول نداريم.

    برخورد خداوند با يهود در اين آيه شريفه همچون برخورد پيامبر با نصاراي نجران است

    اين مجموعه از ادعاها را خداي تبارک و تعالي در اين آيه شريفه يک جا تکذيب مي کنند و جواب تمام اين ادعاها را مي دهند و مي شود اين را گفت که يک برخوردي را پيامبر اکرم(ص) با نصاراي نجران داشتند که همان قضيه مباهله بود. اين قضيه اي که در اين آيه شريفه است و اين جوابي که خداي تبارک و تعالي به يهود مي دهد، شبيه همان قضيه مباهله با نصارا است؛ خدا مي فرمايد پيامبر ما بدون اينها «إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ» اگر «دارُالْآخِرَةُ»

    بررسي مراد از «دارالآخرة»: طبراني و زمخشري: مراد بهشت است 2. علامه طباطبايي: مراد سعادت است و معنايي وسيع تر دارد 3. نظر مختار: مراد همان جنت است.

    که مراد از اين«دارُالْآخِرَةُ» همان بهشت است و بسياري از مفسرين مخصوصاً از قدماي مفسرين «دارُالْآخِرَةُ» را به بهشت تفسير کردند

    ¾    طبراني در تفسير کبيرش در جلد اول صفحه 209 به بهشت تفسير کرده و به جنت.

    ¾    زمخشري در کشاف همين طور به بهشت تفسير کرده.

    ¾  مرحوم علامه ايشان فرموده است که «لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ أي سعادة تلك الدار» يک معناي وسيعتري را مرحوم علامه ذکر کرده اند و در دنباله و توجيه آن مي فرمايند که «فإن من ملك دارا فإنما يتصرف فيها بما يستحسنه و يحبه و يحل منها بأجمل ما يمكن و أسعده‏» کسي که مالک يک داري مي شود بالاخره آن دار را با آن چه که دوست دارد مزين مي کند و تصرف مي کند در او با آن اعمالي که پسند او است و افعالي که پسند او هست. «دارُالْآخِرَةُ» کمي از جنت وسيعتر معنا شده که بگويم علامه مي گويند که اصلاً سعادت آن دار، مربوط به ما است و اختيار آنجا مربوط به ما است. ايشان تصريح به جنت نکرده ولي مي شود از اين تعبير استفاده کرد که يک مقداري وسيعتر معنا کردند.

    ¾    علي اي حال مراد همان جنت است.

     

    بررسي استعمالات دارالآخرة در قرآن؛ 1. دارالآخره هم ظرف براي جنت است و هم براي نار يعني دارالقيامة 2. دارالآخرة پس از برزخ را شامل مي شود نه قبل آن را 3. اگر کلمه آخرت در مقابل دنيا باشد دارالآخرة، برزخ را هم شامل مي شود 4. دار الآخرة همان نعيم آخرت است نه مطلق آنچه که در آخرت است

    «إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ» خوب «دارُالْآخِرَةُ» ظرف هم براي جنت است و هم براي نار هر دو؛ «دارُالْآخِرَةُ» حتي به حسب اصطلاح يا به حسب استعمالات در قرآن بعد از برزخ را شامل مي شود يعني خود برزخ را هم شامل نمي شود پس، بعد از برزخ مي شود «دارُالْآخِرَةُ» يعني «دارالقيامة». که ظرف هست هم براي بهشت هم براي نار. اين مقداري که حالا اجمالاً من در ذهنم هست «دارُالْآخِرَةُ»  شامل برزخ نمي شود بلکه براي بعد از برزخ است. اينها ادعايشان هم نسبت به «دارالقيامة» بود. حالا باز آياتي را که کلمه «آخرت» را استعمال کرده اگر بگويم که کلمه «آخرت» در مقابل دنيا است پس «دارالعقبي» و «دارُالْآخِرَةُ» در اين صورت شامل برزخ هم مي شود يعني بگويم«دارُالْآخِرَةُ» از بعد العقبي و دنيا شروع مي شود بعد از دنيا«دارالعقبي» و «دارُالْآخِرَةُ» شروع مي شود. اما در بعضي از آيات، «دارُالْآخِرَةُ» را منحصر در همان خود قيامت قرار داده «وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ» آن حيات واقعي براي بعد از برزخ شايد باشد.

    در هر صورت ما «دارُالْآخِرَةُ» را چه بعد از خصوص دنيا بگيريم که بعد از دنيا هم برزخ باشد و هم قيامت. يا خصوص قيامت بگيريم؛ همه اينها هم در آنها نعيم وجود دارد و هم در آنها عذاب وجود دارد. اما در اينجا مراد خصوص نعيم آن است و شايد بعضي از مفسرين هم اين را ذکر کردند که «إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ اي نعيم دار الآخرة» نه مطلق آنچه که در «دارُالْآخِرَةُ»  است.

    بررسي معناي خالصة: طبراني و طبرسي: خالِصَةً يعني خاصةً يعني بهشت مخصوص شماست و قيل صافيةً يعني مشوب به درد و رنج نيست؛

    خوب خداي تبارک و تعالي مي فرمايد: «إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ» اگر «الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ» اين متعلق به «خالِصَةً» است يعني «خالِصَةً عِنْدَ اللَّهِ». خالص را دو معني کرده اند يکي معني خاص اي «خاصة» و ديگري به معناي «صافيةً». در تفسير طبراني که عرض کردم هم تفسير مختصري است-طبراني متولد 260 قمري و متوفاي 360 قمري بوده- کتاب وي از تفسيرهاي قديم است. ايشان اينجا مي فرمايد: «خالِصَةً» يعني «خاصة»  يعني دارآخرت يا بهشت يا نعيمش «خاصة لکم» غير از شما فرد ديگري سهمي ندارد. بعد مي گويد «و قيل صافيةً» که اگر آمديم اين را به معني «صافيةً» گرفتيم يعني ديگر مشوب به درد و رنج وآلام و گرفتاري نيست. ديگر دلالت بر آن معناي اول که بگويم «خالصة اي خاصةً و ليس لاحد سواکم» ندارد.

    که البته «مجمع البيان في تفسير القرآن/ج‏1ص319» در مورد اين «خالِصَةً» ايشان ميگويد: «خلص لي هذا الأمر أي صار لي وحدي و صفا لي يخلص خلوصا و خالصة مصدر كالعافية و أصل الخلوص أن يصفو الشي‏ء من كل شائبة» ايشان خلوص را به معناي «صافية» مي گيرد و اول هم مي خواهد «صافية» را به معناي «خاصة» معنا کند اما در آخرش مي فرمايد «و أصل الخلوص أن يصفو الشي‏ء من كل شائبة» خلوص اين است که شيء از هر شائبه اي پاک و مبرا باشد؛ اين ديگر بوي خاصة که «صار لي وحدي و صفا لي» يک مقداري به او نزديک نيست. پس «خالِصَةً» را يا بايد به «خاصة» معني کنيم که طبراني معنا کرده و ظاهرش هم همين است؛ يا به معني همان «صافية» که آلام در آن وجود ندارد.

    بررسي معناي عند: در اينجا عند مکاني مقصود نيست و در اينجا يعني نزد خدا منزلتي داريد که بهشت خاص شما قرار داده شده است.

    خوب اگر دارآخرت «خالصة عند الله» در نزد خدا، يعني خدا بهشت را براي شما قرار داده اين «عند» هم در اينجا «عند» مکاني نيست؛ اگر در نزد خداي تبارک و تعالي شما چنين منزلتي داريد و اين منزلت را داريد که بهشت خاص شما قرار داده شده. «مِنْ دُونِ النَّاسِ» و مردم ديگر در آن سهمي ندارند.

    بررسي معناي «دون»: طبرسي دون در سه معنا استعمال شده (مکان، شرف و اختصاص) و در ما نحن فيه به معناي اختصاص است

    و بعد در مورد «دون» «مجمع البيان» مي گويد که «و دون يستعمل على ثلاثة أوجه أن يكون الشي‏ء دون الشي‏ء في المكان و في الشرف و في الاختصاص». دون مکاني، دون شرافتي و دون از حيث اختصاص و بعد مي فرمايد: «و هو المراد في الآية». در اين آيه شريفه مراد از اين دون، دون مکان و شرافت نيست که بگويم منزلت ما بالاتر است و منزلت آنها پايين تر و مکان ما بالاتر است و مکان آنها پايينتر. بلکه دون به معناي اختصاص است. «دون من الاختصاص» وقتي مي گويد دارآخرت مال شما است «من دون الناس» يعني باز تأکيد مي شود براي همان «خالِصَةً» و باز مي شود «خاصةً». فقط اختصاص به شما دارد و مردم سهمي در آن ندارند. «إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ».

    بررسي معناي «تمني»: مراد تمني لساني است نه تمني قلبي

    بعد مي فرمايد فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» خداي تبارک و تعالي مي فرمايد شما که حالا آن ادعاها را داريد، شما که خودتان را «ابناءالله» مي دانيد و شما که خودتان را نژاد برتر مي دانيد و شما که مي گوييد بهشت مال ما است شما که مي گوييد عذاب نمي شويد پس تمني موت کنيد؛ تمني دو راه دارد. يک راه تمني قلبي است و انسان در قلبش آرزو بکند و يک راه تمني لساني است که مراد در اينجا همين است يعني با قرائني که وجود دارد بايد يک تمني اظهار هم بشود. ما بفهميم که شما تمني کرديد. تمني که فقط در قلب باشد که ما نمي فهميم. و پيامبر نمي فهمد مردم نمي فهمند يک تمني که ديگران بفهمند که شما آرزوي موت داريد و اين نمي شود الا تمني لساني باشد و تمني لساني در روايات هم دارد که خود پيامبر مي فرمايد که اينها بايد بگويند «اللهم امتنا» خدايا ما را بميران. اين مي شود تمني لساني. «اللهم امتنا» بعد مي فرمايد: «إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ». اگر در ادعاهايتان شما راست مي گوييد.

    بيان اجمالي آيه: شما يهوديان که مالک بهشت و اهل نجات ايد چرا آرزوي مرگ نمي کنيد تا زودتر به بهشت برويد؟ هرگز چنين تمنايي نمي کنيد

     بيان اجمالي آيه اين است که خوب شما که مالک و اهل بهشت هستيد و اهل نجات هستيد عذاب شامل شما نمي شود چرا خودتان را در اين دنيا مي خواهيد بمانيد با اين گرفتاري هاي دنيا. آرزوي موت کنيد. کسي که يقين دارد اهل بهشت است اين بايد زودتر خودش را به آن نعمت برساند.و نبايد معطل باشد

    و بعد در آيه مي فرمايد «وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً» هرگز تمني موت نمي کنيد. هم با «لن» آورده هم با کلمه «ابداً». تا آخر عمرتان هم شما تمني نمي کنيد «بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ» با آن چه که با دستهايتان انجام داديد و مقدم انداختيد و با کارهايي که کرديد.

    بررسي احتمالات پيرامون «بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ»: 1. منظور «بما فعلتم» از افعال قبيح است 2. منظور «بما کتموا من صفات النبي» آخر الزمان است 3. منظور «من قتل الانبيا» است

    حالا «بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ» يعني با کارهايي که انجام داده ايد. ولو حالا کلمه «أَيْدِيهِمْ» را مي آورد چون افعال انسان معمولاً ظهورش در يد است يعني «بما فعلتم» و به اعمالي که انجام داديد. اعمالي که انجام داديد از کفر به پيامبر ما و تکذيب قرآن و ساير قبائحي که انجام دادند و از معاصي و از قبائح و تکذيب کتاب رسول و برخي اين طور معنا کردند «بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ» را هم بعضي ها گفته اند «بما کتموا من صفات النبي» شما کتمان کرديد صفات پيامبر را. مي دانستيد که در تورات تان اين صفات براي پيامبر آخر الزمان هست يقين هم کرديد اين شخص همان است اما شما اوصاف را کتمان کرديد. بعضي ها هم «بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ» را «من قتل الانبياء» گرفتند. چون اينها انبياء زيادي را کشته بودند.

    بررسي فراز «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ»؛ 1. خدا به اسبابي که مانع از تمني موت در يهود است عليم است 2. يهود حريص ترين انسانها به دنيا هستند

    بعد خدا در آخر يک تهديدي هم مي فرمايد «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ». خداي تبارک و تعالي عليم است؛ عليم چرا اينجا اسم است؟ چرا خدا اينجا اين اسم و صفت را آورده؟ يعني خدا مي داند آن اسبابي که مانع از تمني موت در شما هست چيست؟ «إن الله عليم بالأسباب التي منعتم عن تمني الموت»(مجمع البيان في تفسير القرآن/ج‏1ص320). خدا عالم است که آن اسبابي که مانع از تمني موت مي شود در شما هست و شما تمني موت هم نمي کنيد «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ» خوب اين يک معناي اجمالي آيه بود.

    پس ببينيد يهود ادعاهاي بزرگي داشتند خداي تبارک و تعالي فرمود حالا اگر راست مي گوييد در اين دعواها و ادعاهايتان فقط تمني موت بکنيد. بگويد «اللهم امتنا». و هرگز هم نخواهيد گفت. يعني از خصوصيات يهودي ها اين است که دلشان مي خواهد در دنيا بمانند و دلشان مي خواهد در دنيا عمر کنند و نمي خواهند به اين زودي از دنيا بروند و هيچ گاه تمني موت نمي کنند. هيچ گاه شما تمني موت نمي کنيد. و علتش«بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ» است.

    بررسي روايتي از پيامبر: اگر يهود بعد از اين آيه تمناي مرگ مي کردند آب دهانشان در گلويشان گير مي کرد و آنها را خفه مي کرد

    خوب در اينجا يک روايتي از وجود مبارک پيامبر(ص) در کتب روايي آمده که: «وَ عَنِ النَّبِيِّ ص لَوْ تَمَنَّوُا الْمَوْتَ لَغَصَّ كُلُّ إِنْسَانٍ بِرِيقِهِ فَمَاتَ مَكَانَهُ وَ مَا بَقِيَ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ يَهُودِيٌّ». (بحارالأنوار/ج17ص169) اگر يهود تمني موت مي کردند «لَغَصَّ كُلُّ إِنْسَانٍ بِرِيقِهِ» اينها آب دهانشان گلوگيرشان مي کرد. «غص بالطعام» به کسي مي گويند که غذا در گلويش گير مي کند. کسي که غذا در گلويش گير مي کند و پايين نمي رود و حالت خفگي پيدا مي کند. پيامبر مي گويد اگر اينها بعد از اين آيه تمني مي کردند همين آب دهان اينها، اينها را خفه مي کرد و ميمردند «وَ مَا بَقِيَ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ يَهُودِيٌّ» اصلا ديگر در روي زمين تا روز قيامت ما يهودي نداشتيم.

    و باز بيهقي در «دلائل النبوة» همين روايت را آورده. پيامبر فرمود: «فو الذي نفسي بيده لايبقي رجل منکم» يعني ببينيد درست شبيه همان مباهله اي که با نصارا انجام شد در آنجا پيامبر فرمود: «لَوْ بَاهَلُونِي لَرَجَعُوا لَا يَجِدُونَ أَهْلًا وَ لَا مَالًا» اگر اين علماي نصارا مباهله مي کردند برمي گشتند نه اهلي براي اينها بود و نه مالي. همه چيزشان از بين رفته بود. و اينها هم اگر تمني موت مي کردند ديگر يک يهودي تا روز قيامت باقي نمي ماند. «لَا يَقُولُهَا أَحَدٌ مِنْكُمْ إِلَّا قَدْ غَصَّ بِرِيقِهِ فَمَاتَ مَكَانَه‏»... «فَأَبَوْا أَنْ يَفْعَلُوا»

    نکته: يهوديان به دروغ بودن ادعاي خود واقف بودند ولي بخاطر پراکنده کردن مسلمانان از کنار پيامبر ادعاهايشان را دنبال مي کردند و خدا با اين احتجاج ساده به مقابله با آنها پرداخت

    حالا اين نکته را عرض کنم. يهودي ها اساساً خودشان مي دانستند که اين ادعاهايشان ادعاهاي دروغين است حالا چرا اين ادعاها را مي کردند؟ فقط براي اين بوده که مسلمانها را و پيروان پيامبر را از او دور کنند بگويند هر چه دنبال پيامبر برويد اين شما را به جايي نمي رساند آن چه که هست مربوط به ما است سعادت و بهشت مربوط به ما است و شما بيخود زحمت مي کشيد دنبال اين پيامبر مي رويد. دنبال اين هدف بودند و هدفشان اين بود.

    و به اين وسيله خداي تبارک و تعالي به يک احتجاج خيلي به حسب ظاهر آسان، و در مقابل يک حيله بسيار بسيار کاري در اين حيله خود هم موفق هم شده بودند اگر يهود ادعا مي کرد «نحن ابناء الله» يک عده اي از عرب جاهل بودند که قبول مي کردند مي گفتند بله اينها «ابناء الله» و قوم برتر هستند. اين فکر داشت رسوخ پيدا مي کرد و طرفدار پيدا مي کرد و عده اي مي پذيرفتند يک عده ايي و الا اگر يک ادعاي ظاهري و سطحي بود که کسي آن را نمي پذيرفت و ديگر نيازي نبود که خدا در اينجا برخورد کند و با يک راه بسيار ساده فرمود فقط تمني موت بکنيد و چيز ديگري نمي خواهم

    در آيه بعد هم مي فرمايد «و لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى‏ حَياةٍ»(96 بقره) مي فرمايد شما مي بينيد حريص ترين مردم بر حيات يعني بر حيات مادي بسيار حقير حتي حريص تر از مشرکين يهود هستند و خدا در همين آيه مي فرمايد يهودي ها حريص بر دنيا هستند و اينکه حالا مي بينيم اينها امروز هم هر روز دارند شهرک سازي مي کنند و دست بردار هم نيستند و هر روز دارند کشتار انجام مي دهند و هر روز دارند ظلم مي کنند اين در تمام تار و پود اجداد آنها اين خصوصيت وجود دارد و اينها حريص بر بقا بر دنيا هستند به هر قيمتي که شده حالا ما به آيه بعد را الان با آن کاري نداريم البته آن آيه هم بحث دارد و بحث خواهيم کرد

    بررسي تعارض بين تمناي موت در اين آيه و کراهيت طلب موت در روايات؛ راه جمع آنها چيست؟

    همين آيه شريفه يک نکته مهمي که در آن وجود دارد -که حاالا آن نکته را مطرح مي کنم تا روي آن فکر بفرماييد- اين است که ما بحسب رواياتي که در دست داريم و لعل برخي از فقهاي ما بر طبقش هم فتوا دادند و آن اين است که تمني موت کراهت دارد اگر انسان تمني کند موت را اين کراهت دارد خوب در آيه شريف خدا مي فرمايد: «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ» اين «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ» بعنوان يک امر لزومي يا لا اقل بعنوان يک امر راجح بايد باشد يک چيزي که في نفسه مبغوض است خداوند نمي آيد عباد خودش را به او امر بکندمي فرمايد:«إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ» در سوره مبارکه جمعه هم مي فرمايد: «قُلْ يا أَيُّهَا الَّذينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ» (جمعه6) خوب سئوال اين است که جمع بين اينها چه مي شود اين يک نکته فقهي در اين آيه شريفه است.

    ¾  ما رواياتي داريم اگر خواستيد در ج 6 بحار الانوار ص 138 آنجا از «الدعوات» راوندي نقل مي کند که پيامبر فرمود تمني موت نکنيد براي اينکه شمما يا آدم خوبي هستيد يا آدمي بد اگر آدم خوبي هستيد «لعله يزداد» اگر آدم بدي هستيد ممکن است توبه کنيد و مورد عتاب قرار بگيريد و خدا از شما بگذرد حتي تعليلش هم آمده حالا بحث در اين است که اگر ما در روايات خودمان داريم که تمني مکروه است و لا اقل تمني موت مکروه است؛

    ¾  در حاليکه اين آيه شريفه خدا امر مي کند به اينها «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ» درست اين تمني معلل بر يک «إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ» است

    جلسه آتي: بررسي اينکه آيا اساسا قوم و گروهي مجازند که ادعا کنند آخرت و بهشت خالصة مربوط به آنهاست؟

    که در جلسه بعد خواهيم گفت که ظاهر اين است که هيچ قومي نمي تواند اين ادعا را بکند نه فقط يهود يعني هيچ کس نمي تواند ادعا کند که دار آخرت و بهشت «خالصة» براي ماست و ما هيچ عذابي نداريم يعني همان ادعايي که يهود داشت که روي اين هم بايد يک مقداري فکر کنيم در نتيجه «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ» معلل بر يک مطلبي است که از هر کسي صادر بشود صادق نيست اما بالاخره اين جزايي است که خدا ذکر فرموده پس بايد يک رجحاني در آن باشد و اين با کراهت تمني موت که در فقه مطرح مي شود جمع اش چگونه است؟ اين را مطالعه فرماييد تا هفته آينده

    وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه‏

     بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

    الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سيدنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين

۲۲,۶۱۱ بازدید