pic
pic
  • ۱۱

    درس دهم(24/فروردين/1390)

    يادآوري؛ ادامه بررسي آيات معاد

    بحث ما در آيات معاد عرض کرديم بر حسب آن ترتيبي که مرحوم علامه مجلسي در کتاب «بحار الانوار» در جلد ششم بيان کردند و ما هم سعي‌مان اين است که بر طبق همان ترتيب بحث را دنبال کنيم؛

    بيان يک رويا پيرامون عاقبت خدمت به ساحت حضرت فاطمه زهراء(س)

    قبل از اينکه بحث را و آيه مورد بحث را ذکر کنيم عرض کنم که يکي از آقاياني که از خطباي مهم تهران هست ايشان تقريبا ده پانزده روز قبل، پيش من آمده بود و گفت من در يک مجلسي که در مشهد منبر مي رفتم و آنجا دعوت بودم راجع به حضرت زهرا مطالبي را گفتم و بعد به مناسبت يادي کردم از مرحوم والد شما که ايشان هم در احياء فاطميه و عزاداري حضرت زهرا نقش فراواني داشتند و از ايشان تجليلي کردم.

    آن خطيب محترم گفتند من شب در عالم رويا ايشان را ديديم در يک باغ بسيار مصفا و مجللي داشتند راه مي رفتند و من خودم را به ايشان رساندم به ايشان عرض کردم شما اينجا چکار مي کنيد؟ فرمودند اين باغ مال من است و اين باغ را مادر سادات به من داده و اين تعبير را داشتند که اين باغ را مادر سادات که حضرت زهرا هست به من داده؛ فرمودند: حضرت زهرا اين باغ را به من داده و اين مال من است و من هر روز دارم اينجا قدم مي زنم.

    سفارش محقق لنکراني(ره): تفسير را رها نکنيد

    بعد اين آقا مي گفت من مي خواستم از ايشان خداحافظي کنم به ايشان عرض کردم شما امري و فرمايشي نداريد فرمودند که به فلاني- اسم من را آورده بودند- بگوييد تفسير را رها نکند و اين پيغام را داده بود و اين آقايي هم که آمده بود پيش من حالا اين طور نيست که ماهي يک بار من ايشان را ببينم و آدم صادق القولي هم هست؛ گفت وقتي مي خواستم در عالم رويا از ايشان خداحافظي کنم به ايشان عرض کردم شما پيغامي داريد فرمودند به فلاني بگوييد تفسير را رها نکند خوب اين کشف از اين مي کند که واقعا تفسير بسيار مهم است حالا اين به اين معنا نيست که فقه و اصول مهم نيست ولي تفسير يک علمي است که انسان بايد زياد با او مانوس باشد حالا امسال اين طور مقدر شد که ما هفته اي يک روز  تفسير داشته باشيم ما بعد از فوت والد سال اول و دوم «آيات الاحکام» را من هر روز مي گفتن «آيات خمس» را گفتيم و «آيات نکاح» را گفتيم و «آيات حجاب» را گفتيم و من ثواب آن را به ايشان هديه کرده بودم و خود من يادم مي آيد در همان روزهايي که «آيات الاحکام» را مي گفتم يک شبي خودم خواب ديديم که در خدمت ايشان هستم و ايشان روي منبر نشستند و همين جزوه هايي که درس روز گذشته تايپ مي شود خدمت آقايان داده مي شود ايشان به من فرمودند اين جزوه«آيات الاحکام» را بده من و از من گرفتند او را؛ پس معلوم مي‌شود تفسير بسيار مهم است.

    حالا من مناسب ديدم اين روياي مهم را خدمت آقايان عرض کرده باشم هم راجع به اينکه نزديک ايام فاطميه است که واقعا هر چه انسان براي حضرت زهرا تلاش کند کم است و آن افرادي که اصلا ولو اسمشان شيعه هم باشد اما سال مي آيد و تمام مي شود و هيج در فکرشان نيست که راجع به مظلوميت حضرت زهرا حرفي بزنند و قدمي بردارند و روضه‌ايي بروند و روضه‌ايي تشکيل بدهند اينها خيلي بيچاره هستند و خيلي محروم اند

    و خوب حال اگر اين خواب هم نبود براي ما روشن بود که واقعا کسي که براي اين بي بي فرياد بزند و حرف بزند چه آثاري دارد و باز من اين نکته را عرض بکنم ولو اينکه يک مقدار در موضوع ديگر وقت گرفته ميشود.

    محقق لنکراني(ره): براي آخرت جز به اطلاعيه ها و دعوت هايي که براي احياء عزاداري حضرت فاطمه کردم به چيز ديگري اميدوار نيستم

    يک وقتي علماي خراسان و عده اي از بزرگان خراسان آمده بودند خدمت والد بززرگوارمان تا يک بزرگداشتي يا کنگره ايي را براي حضرت زهرا ترتيب بدهند ايشان در صحبشتان فرمودند:

    من بيش از پنجاه سال است که دارم تدريس مي کنم و بيش از پنجاه جلد کتاب فقهي و اصولي و غير ذلک نوشتم و بيش از هزاران طلبه شايد پاي درس من بوده اند و حالا کارهاي متفرقه اي که براي مردم لازم بوده در حد توانم انجام دادم اما به هيچ کدام از اينها براي عالم قبر و آخرت اميد نبستم و آنچه که من به آن اميد بستم اين است که چند سال است من در ايام فاطميه که مي شود به مردم پيام مي دهم و اطلاعيه مي دهم و از مردم دعوت مي کنم و براي احياء عزاداري حضرت زهرا فرياد زدم و به اين در عالم قبر اميدوارم که حالا من اين خوابي را هم که عرض کرديم يک شاهد بسيار خوبي بود براي اين مطلب بود.

    بررسي آيه يکصد و چهل و دوم و سوم آل عمران؛ خطاب توبيخي خداوند متعال به طائفه اي از مومنين و يا همه آنه

    خوب آيه ديگري را که به دنبال آيات معاد عنوان مي کنيم آيه يکصد و چهل و سوم آل عمران است و عرض کرديم مرحوم مجلسي اول آياتي که دلالت بر موت و تمني موت و حب لقاء خدا و ذم فرار از موت و اينها را مطرح کردند و بعد وارد آيات اصلي معاد شدند يکي از اين آيات اين آيه شريفه است که فرمود‌«وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» (آل عمران143) البته آيه قبلش هم اين است که مي فرمايد: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرينَ» (آل عمران142) خداوند در آيه قبل مي فرمايد شما گمان مي کنيد که همين طوري به صرف گفتن به اينکه ما خدا را قبول داريم و ايمان داريم، همين در دخول بر بهشت کافي است؟ در حاليکه خدا مي داند که در ميان شما آنهايي که مجاهدند چه کساني هستند و آنهايي که صابرند چه کساني هستند، يعني شرط براي دخول در بهشت، جهاد و صبر در مقابل مکاره و شدائد و گرفتاري ها و بلاياست

    و آنوقت در اين آيه به صورت حالا خطاب به طائفه اي از مومنين که برخي از مفسرين يا کثيري از مفسرين اين را مي گويند و يا به همه مومنين اين را مي گويند که «وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» (143) خداوند افرادي را توبيخ مي کند

    بررسي دو احتمال در مورد توبيخ؛ 1. افرادي که در جنگ بدر شهيد نشدند و بعدا تمناي موت مي کردند؟! 2. مطلق افرادي که تمناي موت مي کنند اما وقت عمل عمل نمي کنند

    که باز در اينجا در مورد توبيخ دو احتمال در آن وجود دارد.

    «احتمال اول»: اينکه يک افرادي در جنگ بدر در خدمت پيامبر بودند اما شهيد و کشته نشدند و بعد که جنگ بدر تمام شد اينها دائما مي نشستند در مجالس و تمناي موت مي کردند که موت در اينجا مراد شهادت در راه خداست و آرزو مي کردند که اي کاش ما در جنگ بدر در رکاب رسول خدا کشته مي شديم و خبر از جنگ احد نداشتند؛ بعد خداوند اينها را توبيخ مي کند که شما تمني موت مي کنيد اما وقتي که موت را ملاقات مي کيند هيچ کاري انجام نميدهيد و فقط نگاه مي کنيد و يا فرار مي کنيد از جنگ و افرادي که در جنگ احد به فرمان پيامبر خدا گوش ندادند و نرفتند دنبال اطاعت از دستور رسول خدا و به فکر شهادت نبودند بلکه به فکر غنائم و جمع آنها بودند؛

    آيه مي فرمايد: چرا وقتي در جنگ احد آنجا زمينه براي شهادت بود حالا تعبير من اين است که فقط نگاه کرديد و دست روي دست گذاشتيد و آماده براي شهادت در راه خدا نبوديد. اينجا چند نکته مهم در اين آيه شريف وجود دارد حالا اين نکته را عرض کنم که يا مورد آيه، افرادي است که در جنگ بدر بودند و شهيد نشدند و بعد تمني شهادت مي کردند

    «احتمال دوم»: اين است که نه؛ اساسا افرادي که تمني موت و شهادت مي کردند نه اينکه بگوييم خصوص کساني که در جنگ بدر بودند و شهيد نشدند نه افرادي بودند در کنار رسول خدا اينها تمني شهادت مي کردند اما وقتي که وقت جنگ مي شد و بايد مي رفتند جانشان را براي خدا و براي اسلام بدهند نمي رفتند! و خدا دارد اينها را توبيخ مي کند که اين چه تمني موتي است که شما به وقت عمل، عمل نمي کنيد.

    بررسي چند نکته مهم در آيه شريفه 1. مومن بايد در مقا عمل خودش را اختبار کند 2. هر چند مخاطبين آيه، تمناي حقيقي موت داشتند اما در مقام عمل، عمل نمي کردند. 3. آيه در مقام پرهيز انسان از غرور نسبت به تمنيات دنيوي و ترغيب به محک زدن ايمان در حوزه عمل و تنها راه محک ايمان، جهاد و صبر است

    نکته اول: مومن بايد در مقام عمل خودش را اختبار کند

    «نکته اول»: آنکه از آيه شريف استفاده مي شود اين است که انسان مومن بايد ايمان خودش را و اعتقاد خودش را در مقام عمل، خودش را امتحان کند ما الان با زبان مي گوييم مومنيم؛ اما آنجايي که نياز به اين وجود دارد که جانمان را براي اسلام بدهيم آيا در ميدان حاضر مي شويم يا نه؟ و آنجايي که بايد آبرويمان را براي اسلام بدهيم آيا حاضريم اين کار را بکنيم يا نه؟ نکته مهمي که در اين آيه وجود دارد اين است که انسان ايمان و اعتقادش را بايد در ميدان عمل محک بزند.

    نکته دوم: هر چند مخاطبين آيه، تمناي حقيقي موت داشتند اما در مقام عمل، اقدام نمي کردند.

    «نکته دوم»: آيه مي فرمايد اينها واقعا تمني موت و شهادت داشتند چون «قد تاکيديه» دارد«وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ» يعني يک وقتي هست که يک کسي تمني ظاهري دارد و تمني خيالي و صوري دارد آيه اين را نمي گويد؛ بلکه آيه مي فرمايد شما تمني واقعي داشتيد يعني در اين تمنيتان کاذب هم نبوديد اما تمني تنها بدرد نمي خورد تمني اي ارزش دارد که انسان در مقام عمل او را پياده کند.

    عده ايي از مفسرين اهل سنت: اين آيه اشاره به مراتب نفس دارد و کمال نفس اين است که آنچه که در آن هست در مقام عمل هم پياده شودو کمال مراتب دارد

    اينجا اين مطلب را در بعضي از تفاسير اهل سنت من ديدم که ذکر شده نکته‌ي نسبتا خوبي هم هست و آن نکته اين است که در اين آيه اشاره به مراتب نفس هم دارد و کمال نفس اين است که آنچه که در آن هست در مقام عمل هم پياده شود و عمل مصدق براي او باشد اين مي شود کمال نفس و ايمان کامل آن چيزي است که در مقام عمل باشد و اگر انسان واقعا ايمان به قيامت دارد هميشه بهشت و جهنم را جلوي چشم خودش ببيند؛ پس چند مرحله دارد:

    ¾    «مرحله اول»: در همه امور دين ايمان او کامل مي شود

    ¾  «مرحله دوم»: و يک مرتبه از اين پايين تر اين است که نفس مي فهمد و ادراک مي کند که شهادت يک امر خيلي مهمي است و آرزويش را هم مي کند و شهادت را تمني هم مي کند؛ اما به مرحله عمل نمي رسد و اين يک مرحله پايين تر از او هست

    ¾  «مرحله سوم»: باز يک مرتبه پايين تر از اين مرتبه دوم آنجايي است که انسان آرزوي واقعي ندارد و يک آرزوي کاذب و خيالي دارد و يک آرزوي تصوري و تخيلي دارد اما هيچ گاه اين آرزو به صورت واقعي در درون او نيست و افرادي هستند که فرض کنيد به صورت خيال آرزو مي کنند عالم باشند خوب اصلا مزه علم را نچشيدند و حقيقت علم را نمي دانند و يک چيز تصوري و تخيلي هست براي خودشان درست کردند پس در اين آيه شريفه عمده مطلب هم همين است با وجودي که اينها تمني واقعي داشتند اما در مقام عمل لغزيدند و در مقام عمل نتوانستند اين تمنيشان را به مرحله بروز برسانند و اين هم نکته ديگري است که در اين آيه شريفه وجود دارد.

    نکته سوم: آيه در مقام پرهيز انسان از غرور نسبت به تمنيات دنيوي و ترغيب به محک زدن ايمان در حوزه عمل و تنها راه محک ايمان، جهاد و صبر در مقابل بلاست

    «نکته سوم»: که باز مرتبط به همين نکته قبل هست اين است که بالاخرة آيه انسان را پرهيز مي دهد از غرور نسبت به تمنيات خودش و آرزوهاي خودش و يک وقتي انسان را غرور نگيرد و آيه انسان را ترغيب مي کند به اينکه آنچه که به صورت تمني واقعي در نفستان داريد بياوريد در مقام عمل و او را مطرح کنيد و محک بزنيد که همان مطلبي که اجمالا گفتيم اما در اين نکته مي خواهيم بگوييم تنها راه محک زدن ايمان جهاد است و صبر در مقابل بلاها چون آيه قبلي اش اين بود «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرينَ» (142) در آيه قبل مي فرمايد همين طوري شما داخل بهشت نمي شويد بلکه بايد جهاد کرد و بايد صبر کرد.

    منظور آيه از جهاد و صبر: لعل که انسان خود را در مشکلات و تمنيات حقيقي و در مقام عمل محک بزند

    در مورد جهاد و صبر يک مطلبي که در ذهن نوع ماست اين است که حالا اگر يک زماني شرائط جهاد پيش آمد ما جهاد در راه خدا را انجام بدهيم و يک زمان اگر مشکلاتي پيش آمد ما صبر را آنجا داشته باشيم اما مي شود يک استفاده کرد؛ آيه مي خواهد بفرمايد اساسا اين تمنيات معنوي و واقعي و حقيقي که داريد به ميدان عمل بياورد و خودتان ظرف براي مکاره و مشکلات و اينها را پيدا کنيد و خودتان را در اين ظرف قرار بدهيد و ببنيد آيا صابر هستيد يا نيستيد؟

    و اين خيلي نکته مهمي است و يک وقت انساني سعي مي کند در زندکي نگذارد برايش مشکلي بوجود بيايد خوب يک وقت که مشکلي هم بوجود نمي آيد اين معنا ندارد که بگوييم مي خواهد ايمان خودش را اختبار و امتحان کند اما يک وقتي هست که انسان دنبال اين است که ببيند مشکلات کجاست تا در آنجا حضور پيدا بکند و خودش را آب‌ ديده بکند و در آنجا خودش را امتحان بکند و اين خيلي مهم است و مي شود از آيه که «لعل» بگوييم اين جهت هم مقصود خداي تبارک و تعالي بوده «وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» (آل عمران143) خوب اين موت که همان شهادت در راه خداست يک امر بسيار بسيار با ارزش است؛ اما اين خصوصيتي که ندارد

    ضمير در «رَأَيْتُمُوهُ» به موت بر مي گردد

    و دنباله‌اش هم مي فرمايد: «فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» اين ضمير در «رَأَيْتُمُوهُ» معمول مفسرين گفتند به همين موت بر مي گردد و شما ديديد موت را بعضي ها هم گفتند به جهاد بر مي گردد و شما ديديد جهاد را «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ»

    بررسي احتمالات پيرامون «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ»: 1. واو استينافيه يعني «وَ أَنْتُمْ الآن تَنْظُرُونَ في فعلکم» 2. واو عاطفه و تکرار به منزله تاکيد است 3. بين رويت و نظر فرق است

    «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» در آن احتمالات متعددي وجود دارد

    «احتمال اول»: اين است که اين واو «واو استينافية» باشد «فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ» شما موت را ديديد؛ تمام شد و الان که از ميدان جنگ برگشتيد و آمديد در شهر «وَ أَنْتُمْ الآن تَنْظُرُونَ في فعلکم» يعني الان داريد نگاه مي کنيد که خوب ما چکار کرديم و ما وقتي دشمن حمله مي کرد فرار کرديم و رفتيم يک جايي حمله کرديم که تير دشمن به ما نخورد و مراقب جانمان بوديم «وَ أَنْتُمْ الآن تَنْظُرُون» اين يک احتمال که «واو استينافية» باشد

    «احتمال دوم»: اين است که اينجا عنوان عطف را دارد و تکرار به منزله تاکيد است «فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ» شما مردن و موت را ديديد «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» و همين طور هم به موت نگاه کرديد و در عرف خود ما مي گويد داره مي ببند و فقط نگاه مي کند.

     

    علامه: در اينجا تقديري وجود دارد و آن اينکه «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ و لم تقدموا عليه»

    مرحوم علامه مي فرمايند اينجا يک تقديري وجود دارد «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ و لم تقدموا عليه» اقدام نگرديد بر موت و شهادت در راه خدا.

     

    مناقشه بر نظر علامه: به تقدير نياز نيست وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» کنايه از «عدم الاقدام» است و اين اصح احتمالات است

    به نظر مي رسد نياز به تقدير نداردچه اينکه خود «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» کنايه از «عدم الاقدام» است «فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ» شما موت را ديديد و نگاه کرديد يعني اقدام نکرديد و نرفتيد از شهادت در راه خدا استقبال بکنيد و فاصله گرفتيد اين «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» کنايه از اين است که اين اصح احتمالات است

    «احتمال سوم»: بعضي آمدند گفتند بين رويت و نظر فرق وجود دارد؛ چه اينکه:

    ¾    رويت مجرد ديدن است اما «من دون تامل و من دون تفکر»

    ¾    ولي نظر رويت از روي فکر و دقت است بعضي ها مي گويند همين نظر آني را رويت مي گويند

    فرض کنيد انسان چند تا منظره و چند عکس جلويش هست اگر يکي سريع اينها را نگاه کند به اين مي گويند رويت؛ اما اگر نظرش ثابت در يکي شد و استقرار دريکي پيدا کرد و آنجا توقف کرد و فقط به يک عکس نگاه کرد اين را مثلا تعبير به نظر مي کنند و اين دو تا فرق در کلمات وجود دارد؛

    ¾    «فرق اول»: اينکه البته خيلي به هم نزديک است يعني بگوييم در رويت فکر و دقت و تامل نيست ولي در نظر هست

    ¾    «فرق دوم»: در رويت استقرار نيست و در نظر استقرار هست.

    مناقشه بر احتمال چهارم: اين فرق از کتب لغت و قرآن بدست نمي آيد و رويت در لغت معناي عامي دارد

    البته به نظر ما وقتي به کتب لغت مراجعه کنيم از کتب لغت اين فرق بدست نمي‌آيد از خود آيات قرآن هم اين فرق بدست نمي آيد مثلا آنجايي که موسي عرض مي کند «رب ارني انظر اليک» خوب اين هم ماده رويت و هم ماده نظر آورده شده «ارني انظر اليک» و خدا هم در جواب نفرمود که تو نمي تواني نظر کني به من بلکه فرمود «لن تراني» در لغت اگر ما مراجعه کنيم رويت يک معناي عامي را دارد اولا عرض بکنم از نظر لغت رويت رويت بالبصر را رويت مي گويند و رويت بالقلب را رويت مي گويد و مکاشفه روحي را رويت مي گويند واينها همه عنوان رويت را دارد و لذا کسي که در خواب را هم چيزي را مي بيند تعبير به رويا مي کنند و آنجا هم ماده رويا را مي آورند. ولي در لغت ندارد که در رويت مثلا ثبات نيست اما در نظر ثبات هست و در رويت فکر نيست و در نظر فکر هست.

    معناي آيه از منظر قائلين فرق بين رويت و نظر: شما هم مردن را ديديد اما فقط شروع کرديد به فکر کردن

    آنوقت آنهايي که گفتند بين رويت و نظر فرق وجود دارد آيه را اين گونه معنا مي کنند «فقد رايتموه و انتم تتاملون و تتفکرون» و شما هم مردن را ديديد اما فقط شروع کرديد به فکر کردن؛

    نظر مختار: اين معنا براي آيه ثابت نيست

    خوب عرض ما اين است که اين:

    اولاً: روي اين فرض بايد باشد که فرق بين معناي رويت و نظر ثابت بايد باشد که ثابت نيست؛

    ثانياً: اين برخلاف آني است که مقصود خداي تبارک و تعالي است اين افرادي که تمني شهادت مي کردند اما وقتي هنگام عمل شد اينها تامل نکردند بلافاصله خودشان را از ميدان خارج کردند و جانشان را دوست داشتند و دنيا طلب بودند و بلافاصله خودشان را خارج کردند و تاملي در چيزي نکردند پس ما نمي توانيم بياييم بگوييم: «فقد رايتموه و انتم تنظرون يعني وانتم تتفکرون» نه؛

    نظر مختار پيرامون معناي و انتم تنظرون: «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» کنايه از «عدم الاقدام» بر شهادت است

    همان احتمال دومي که عرض کرديم که اينجا:

    ¾    يا بگوييم «و انتم تنظرون» به فرمايش مرحوم علامه يک تقديري وجود دارد «و لم تقدموا عليه»

    ¾  و يا بگوييم «و انتم تنظرون» که ما همين را ترجيح مي دهيم کنايه است وقتي که مي گوييم ديدي و فقط نگاه کردي اين تعبيري است که رايج است و اين کنايه از اين است که دست روي دست گذاشتي وهيچ  کاري نکردي و خدا توبيخش همين است که تا شرائط براي شهادت برايتان آماده بود شما دست روي دست گذاشتيد و اقدامي نکرديد

    پس اينکه بعضي مثل اخفش گفتند اين «و انتم تنظرون» تاکيد است درست نيست؛ بلکه «فقد رايتموه» اصلا راجع به اقدام و عدم اقدام نکته‌اي در آن وجود ندارد تا بگوييم اين تاکيد براي او شده و اين تاکيد نيست بلکه اين يا کنايه از عدم الاقدام است يا عدم الاقدام را بايد در تقدير بگيريم.

    البته بعضي از احتمالات ديگر هم داده شده که حالا آنها خيلي مهم نيست عمده همين سه احتمالي بود که در اينجا بيان کرديم.

    نتيجه گيري از آيه: گاهي در انسان تمني واقعي وجود دارد و انسان نبايد از اين حالت مغرور بشود بلکه بايد در عرصه عمل خود را امتحان کند

    نتيجه اين شد که اين آيه شريف اين نکته را به انسان متوجه مي‌دهد و تنبه مي‌دهد که گاهي يک تمني واقعي در انسان وجود دارد نه اينکه انسان بگويد يک چيز خيالي و ظاهري است و يک چيز خيالي و ظاهري که اصلا توقع اين نيست که در مقام عمل مطرح بشود اما انسان نبايد به اين تمني واقعي مغرور بشود ممکن است الان من و شما ادعا کنيم ما  دنيا طلب نيستيم، واقعا حالا بگوييم ما از دنيا اعراض کرديم و ما از دنيا طلبي بدمان مي آيد اما آيا در مقام عمل هم ما خودمان را مي توانيم اين طوري امتحان کنيم اگر دنيا به ما روي آورد «عمل کل شئ بحسبه» در شهادت عملش اين است که در ميدان جنگ انسان خودش را اختبار کند در اين گون آرزو ها اگر دنيا به انسان روي آورد آدم يک آن بايد بين خود و خدا ببينيد تمايلي به پذيرششش دادرد يا نه اين خيلي مهم است و مي گوييم مقام طلب نيستيم و دنبال مقام نيستيم حالا اگر امروز آمدند گفتند ما مي خواهيم به عنوان رييس جمهور تبليغ بکنيم ببينيم آيا خوشمان مي آيد يا نه؟ اينها نکته خيلي مهمي است دنيا به سمت انسان مي آيد و براي امتحان هم مي آيد اتفاقا به سمت انسان و رو مي آورد به سمت انسان و مال پرست نيستيم اما حالا اگر يک مالي دست ما آمد آيا نسبت به اين مال چگونه برخورد کنيم اين آيه اين نکات اخلاقي متعدد را که از اصول مسائل اخلاق است و از اصول اخلاق اين است که انسان ممکن است يک اوصافي را به حسب واقع صادق باشد اما اين يک مرحله از کمال نفس است اما به مرحله عمل که برسد نتواند آن را در مرحله عمل اختبار کند.

    انسانها چهار گروهند

    «گروه اول»: عده اي هستند اساسا به فکر مذمت دنيا نيستند وقتي به آنها مي گويم دنيا طلبي مذموم است مي گويند اين حرفها چيه که مي زنيد اصلا دنبال اين حرفها نيستند

    «گروه دوم»: يک عده اي مثلا به عنوان تصور تخيلي دارند و اصلا مقام را نمي فهمند يعني چه تا بخواهند نسبت به آن مذمتي داشته باشند و دنيا را نمي دانند چيه تا دنيا طلبي را بفهمند معنايش چيست اين هم يک گروه اند

    «گروه سوم»: يگ کروه مي دانند دنيا طلبي يک آثاري دارد و يک اموري دارد و يک اثراتي برايش مترتيب است اما تمام اينها را پيش نفس خودشان خوار مي کنند و از بين مي برند اما اينها به مرحله عمل که مي رسند مي لغزند

    «گروه چهارم»: اما يک گروه چهارم آنهايي هستند که واقعا در مرحله عمل تکميل مي کنند آن چيزي که در مرحله نفس صادق بودند نسبت به او؛ امام خميني واقعا در زمان ما يکي از مصاديق اينها بود و آن زمان که در حوزه بعنوان يک مدرس درجه اول بود و آن زماني که تبعيد شد در نجف و با آن زماني که رهبر شد بعنوان رهبر کشور اسلامي و بعنوان ولي فقيه هيچ در ايشان تغييري ايجاد نشده بود و برايش فرقي هم نمي کرد و اين بسيار مهم است و اين هم نکته اي است که از اين آيه شريفه استفاده مي شود

    هفته آينده که يک شنبه و دوشنبه و سه شنبه که متعارفش هم تعطيل است و بعضي از آقايان هم  مي خواهد براي منبر تشريف ببرند ما هفته آينده را تعطيل مي کنيم و انشا ء الله هفته آينده اگر زنده بوديم خدمت مي رسيم.

    وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه‏

     

     

     

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

    الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سيدنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ و لعنةُ الله علي أعدائهم اجمعين من الآن الي قيام يوم الدين

  • ۱۲

    درس يازدهم(7/ارديبهشت/1389)

    يادآوري؛ بررسي آيه يکصدو شصت و هشتم مبارکه آل عمران؛ بيان معاني صحيح نفاق و خصوصيات منافقين

    يکي ديگر از آيات بر حسب آن ترتيبي که مرحوم مجلسي در جزء ششم کتاب بحارالانوار عنوان کردند که به عنوان مقدمات بحث معاد است اين آيه شريفه است آيه يکصد و شصت و هشتم سوره مبارکه آل عمران است که مي فرمايد: «الَّذينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ» (آل عمران168)؛ اين آيه يکي از خصوصيات منافقين را ذکر مي کند و از آيه شريفه همانطوري که حالا بيان مي کنيم استفاده مي شود که اين نفاق نه تنها در برخي از موارد اثر دارد در يک موارد واقعي و حقيقي هم انسان را گرفتار نفاق مي کند؛ انسان منافق آنچه را که در واقع هست همان را هم به يک شکل ديگري مي خواهد تغيير بدهد و يا تفسير بکند و يا به تعبير ديگر آن مصداق معروف نفاق که اعتقاد به پيامبر و يا اعتقاد به اسلام به حسب ظاهر دارند اما در باطن چنين اعتقادي ندارند! که اين در برخي از امور واقعي و تکويني هم نمود پيدا مي کند که مورد آيه شريفه به نظر ما همين هست؛ چه اينکه خداي تبارک و تعالي مي فرمايد: «الَّذينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ».

     

    بررسي احتمالات در فراز «الذين» آيه؛ 1. الذين در موضع رفع که يا خبر براي ميتداي محذوف و يا بدل براي «يَكْتُمُونَ» در آيه قبل2. الذين منصوب به عنوان بدل در «الَّذِينَ نَافَقُواْ» 3. منصوب علي الضم

    حالا اين «الذين» از نظر اعراب؛

    ¾    آيا در موضع رفع است؟ که:

    -        يا خبر براي مبتداي محذوف است يعني «هُم الَّذينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ» و «هُم» در تقدير باشد

    -    و يا اينکه اين ضمير بدل از ضمير در «يَكْتُمُونَ» است که در آيه قبل است يعني آيه «وَلْيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُواْ وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ قَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَوِ ادْفَعُواْ قَالُواْ لَوْ نَعْلَمُ قِتَالاً لاَّتَّبَعْنَاكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِيمَانِ يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ» (آل عمران167) و اين بدل از آن ضمير است و در محل رفع قرار دارد

    ¾  يا اينکه اين منصوب به عنوان بدل از «الَّذِينَ نَافَقُواْ» چون در آيه قبل مي فرمايد: «وَلْيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُواْ وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ قَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ»

    ¾    و برخي از احتمالات ديگر هم در آن هست که مثلا منصوب علي الضم باشد؛

    علي اي حال اين «الَّذينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ» مربوط به منافقين است يعني منافقين «قالُوا لِإِخْوانِهِمْ»، به بقيه افرادي که رفته بودند در جنگ احد با پيامبر شرکت کرده بودند و عده اي از آنها کشته شده بودند؛ منافقين به بقيه اي که برگشته بودند در مورد آن کشته ها گفتند که «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا» اگر اينها گوش به حرف ما مي دادند کشته نمي شدند «الَّذينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا».

    بررسي احتمالات اربعه پيرامون مراد از اخوان در آيه شريفه؛

    حالا اينجا اين اخوان مراد چيست چهار احتمال در اخوت وجود دارد

    ¾    «احتمال  اول»: يکي «اخوت ديني» داريم يعني: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (حجرات10).

    ¾    «احتمال دوم»: يکي «اخوت نسبي» داريم.

    ¾  «احتمال سوم»: ديگري اخوت به سبب مشارکت در دار مثلا افرادي که در يک داري و در يک شهري زندگي مي کنند يک نوع اخوت اين چنيني دارند

    ¾    «احتمال چهارم»: اخوت در عداوت رسول و يا اخوت در عبادت اوثان؛ اين احتمالاتي است که در اخوان وجود دارد

    علامه طباطبايي: مراد از اخوان در آيه شريفه، اخوان نسبي است

    مرحوم علامه طباطبايي مي فرمايند: «الَّذينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ» اخوان نسبي مراد است يعني افرادي بودند برادر اين و يا عمويشان و فاميلشان و يا اقربايشان اينها رفتند در جنگ با پيامبر و کشته شدند اما خود اينها در شهر ماندند «وَ قَعَدُوا» يعني «قعدوا عن القتال»؛

    نظر مختار: اخوان در نسب ظهور بيشتري دارد و نياز به قرينه نيست

    البته عرض کردم اخوان در نسب، ظهور روشن تري دارد و نياز به موونه اي ندارد يعني با قطع نظر از دين و موونه ديني در ساير اقوام هم اخوان و اخوت نسبي هست و اين دين است که مي آيد بين مومنين اخوت ايجاد مي کند با «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» لذا اخوت نسبي نياز به قرينه و موونه و محتاج به عنايت زائده نيست؛ اما ساير اخوت ها نياز به عنايت زائده است لذا بايد بگوييم «قالُوا لِإِخْوانِهِمْ» مراد اخوان نسبي است.

    نظر مختار: مراد از واو در «وَ قَعَدُوا» حاليه است، يعني در حاليکه منافقين خودشان «قَعَدُوا»

    «وَ قَعَدُوا» که بايد واو در قعدوا را بايد حاليه معنا بکنيم يعني و حال آنکه خودشان «قعدوا عن القتال» و ماندند در شهرشان حالا چه چيزي گفتند؟ آنها گفتند: «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا» اگر اينها که رفتند از ما هم بودند و کشته شدند اگر گوش به حرف ما مي دادند و نمي رفتند براي جهاد کشته نمي شدند.

    خداي تبارک و تعالي به پيامبر مي فرمايد: «قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ» به اينها بگو که شما اگر راست مي گوييد مردن را از خودتان دفع کنيد؛ درء به معناي دفع کردن است پس «فَادْرَؤُا» يعني «فادفعوا» يعني شما از خوتان مردن را دفع کنيد و شما که مي آييد راجع به اين شهدا يا کشته شده هاي احد اين حرف را مي زنيد که اگر نرفته بودند کشته نمي شدند از خودتان مردن را اگر قدرت داريد دفع کنيد.

    بررسي چند نکته در آيه

    اينجا ولو عرض کرديم

    نکته اول: فراز «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا» کلام انسان مومن نيست، چه اينکه اين کلام مصداق بارز نفاق در اعتقاد است که منجر به نفاق در امور واقعيه مي شود

    «نکته اول»: اولين نکته اي که در اين آية شريفه هست اين است که انسان مومن که اين حرف را نمي زند يعني انسان مومن نمي گويد که اگر فلاني مسافرت نمي رفت کشته نميشد و اگر فلان جا نمي رفت از بين نمي رفت اين حرف کشف از يک اعتقاد  ناصحيح است که منافقين اين چنين بودند و عرض کردم که ما نبايد نفاق را منحصر بکنيم به برخي از امور اعتقادي که به پيامبر بگويند ما به تو ايمان آورديم و بعد در آخر روز، کفر بورزند و در برخي از جاها بگويند ما از امت پيامبر هستيم و در بعضي از جاها نفي بکنند؛ خوب اين يک مصداق بارز نفاق است و نفاق دراعتقاد نفاق در اين امور واقعيه را هم به دنبال مي آورد.

    و اين چه ارتباطي به دين دارد؟ خوب حالا در جنگ هاي قبل از اسلام مساله کشته شدن يک امري است که دست خود انسان نيست و نمي شود بگويم اين شخص اگر نمي رفت اجلش فرا نمي رسيد و مردن يک امري است غير اختياري انسان چه متدين باشد و چه متدين نباشد مردن يک امر غير اختياري است و نمي تواند در اين امر غير اختياري تصرف بکند و مع ذلک نفاق انسان را به جايي مي کشاند که در همين امر غير اختياري هم تصرف مي کند و بجاي اينکه آن فکر صحيح اش را بکار بيندازد آن ذهن منافقانه وادراش مي کند که بگويد اينها اگر نرفته بودن کشته نمي شدند اين به نظر من مهمترين نکته اي است که از اين آيه شريف انسان مي تواند استفاده کرد.

     

    بررسي يک سؤال: بين جواب خداوند يعني «فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ» و کلام منافقين يعني «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا» چه ارتباطي وجود دارد؟ به عبارت ديگر آيا بين موت و قتل فرق نيست؟

    اينجا يک سئوالي که در آيه شريفه وجود دارد و مرحوم آقاي طباطبايي و امثال آن بزرگوار اين سئوال را مطرح نکردند اما اين سئوال عمدتا در تقسير فخر رازي و المنار اين سئوال آمده و آن اين است که بين اين جواب خداي تبارک و تعالي و اين حرفي که آنها زدند چه ارتباطي دارد اينها گفتند: «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا» اگر اين ها گوش کرده بودند به حرف ما و در شهر مانده بودند و همراه پيامبر نمي رفتند کشته نمي شدند و نگفته بودند که نمي مردند «ما قُتِلُوا» خوب جهاد ظرف براي کشت و کشتار است خوب اگر آنجا نمي رفتند به حسب ظاهر «ما قُتِلُوا» خدا در جواب مي فرمايد «قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ» شما اگر راست مي گوييد مردن را از خودتان دفع کنيد چه اينکه بين قتل و موت فرق وجود دارد؛

    ¾    قتل اسبابش و مقدماتش در اختيار انسان است و انسان اگر آن مقدمات را ترک کند خود قتل هم ترک مي شود

    ¾    اما موت کاملا يک امر غير اختياري است

    بررسي چند جواب:

    حال اساسا اين چه جوابي است که خدا به منافقين مي دهد و اينجا يک جوابي فخر رازي داده و يک جوابي را در المنار داده اين دو جواب را ببينيم تا ببينيم اينها درست گفتند يا نه؟

    جواب اول از فخر رازي: جواب خداوند روي مبناي قضا و قدر است و چنانچه اين مبنا را نپذيريم موجب فساد جواب مي شود و اشکال به قوت خويش باقي است

    فخر رازي مساله را مي برد در باب قضا و قدر و مي گويد اين جواب روي مبناي اعتقاد به قضا و قدر است يعني آن کسي که جنگ مي رود مقدر او موت است و آن کسي که جنگ مي رود و کشته مي شود مقدر او موت است در اين لحظه منتها خداي تبارک و نعالي به او عنايت کرده که «موت في سبيل الله» براي او حاصل بشود و عنوان شهيد را هم پيدا بکند؛

    اما اگر مساله قضا و قدر را قائل نشويم مي گويد اين اشکال به قوت خودش باقي است يعني بين اين جواب و قولي که منافقين مطرح کردند ارتباطي وجود ندارد؛ ببينيد فخر رازي مي گويد اين جواب صحيح نيست «الا اذ اعترفنا بالقضا و القدر و ذلک لانا اذا قلنا لا يدخل الشئ في الوجود الابقضا الله و قدره، اعترفنا بان الکافر لا يدخل المسلم الا بقضاء الله» اگر مساله قضا و قدر را قبول کرديم مي گوييم اين کافري که با شمشير در جنگ زده به يک مسلمان و او کشته شده مقدر الهي اين بوده که اين مسلمان از بين برود «و حينئذ لا يبقي بين القتل و بين الموت فرق فيصح الاستدلال؛ اما اذا قلنا بان فعل العبد ليس بتقدير الله و قضائه» اگر مساتله قضا و قدر را قبول نکنيم «کان الفرق بين الموت و القتل ظاهرا فتفضي الي فساد الدليل الذي ذکره الله» اگر بخواهيم قضا و قدر را بگذاريم کنار، اين منجر به فساد اين جواب مي شود «و معلوم ان المفضي الي ذلک يکون باطلا» و اگر معنايي بکنيم که منجر به يک امري بشود که آن معنا باطل است «فثبت ان الآيه دالة علي ان الکل بقضاء الله» بعد مي گويد آيه اصلا دلالت دارد همه چيز به قضا و قدر الهي است اين جوابي است که فخر رازي دارد.

    مناقشه بر جواب فخر رازي: منافقين که قضا و قدر الهي را قبول ندارند و چه بسا ممکن است «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا» را از روي اعتقاد بيان کرده باشند

    خوب اين جواب يک اشکال خيلي واضحي دارد و شايد در ذهن آقايان هم آمده باشد و آن اشکال اين است که منافقين که قضا و قدر الهي را قبول ندارند و اين جواب جواب در مقابل آنهاست بايد يک جوابي باشد که آنها هم بپذيرند خوب آنها قضا و قدر الهي را قبول ندارند و اساسا عرض کردم حالا ممکن است واقعا به اين معتقد باشند که اگر به جنگ نمي رفت و کشته نمي شد اين معنايش اين است که اينها قضا و قدر الهي را قبول ندارند در نتيجه اصلا به نظر ما آيه شريف ارتباطي به قضا و قدر ندارد.

    نکته دوم: از فراز «قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ» در آيه فهميده مي شود که خداوند در مقام احتجاج است

    نکته اينکه وقتي مي فرمايد«قُلْ» اين در مقام احتجاج است يعني «فَادْرَؤُا... الْمَوْتَ» در مقام احتجاج است؛ نه اينکه بگوييم خوب يک چيزي که آنها قبول ندارند؛ خير چون چيزي را که آنها قبول ندارند براي آنها اثري ندارد؛ بلکه خدا مي خواهد يک جوابي بدهد که اثر داشته باشد و اينها را محکوم و مغلوب بکند و وقتي آنها به اين مبنا اعتقاد ندارند نمي شود ما آيه را اين طوري معنا کنيم و اصلا آيه کجا ارتباط به قضا و قدر دارد که فخر رازي اين چنين بيان مي کند؟

    جواب دوم از عبده در المنار: چنين نيست که هر کس به جنگ برود کشته مي شود و هر کس در خانه باشد زنده مي ماند؛ لذا حال که «احد الامرين» حتمي نشد پس قول منافقين باطل مي شود.

    خوب صاحب کتاب «المنار» حتما مي دانيد «المنار» را محمد رشيد رضا نوشته؛ وي شاگرد امام عبده است و مطالب استادش را در اين تفسير نوشته؛ شيوه اش اين گونه است که خودش هر آيه اي را که ذکر مي کند پيرامونش دو خط و سه خط بيان مي کند و بعد مي گويد: «قال الامام عبده» و سپس کلام او را نقل مي کند؛ وي در اينجا اشکال را اول ذکر کرده و اشکال به بيان وي اين است که: «ان فرقا بين التوقي عن القتل بالبعد من اسبابه و بين دفع الموت بالمرة» بين توقي از قتل که انسان خودش را از اسباب قتل دور بکند و بين «دفع الموت بالمرة» فرق وجود دارد «فالموت حتم عند الانتها الاجل المحدود» وقتي اجل قطعي بيايد موت حتمي است «و ان طال و القتل ليس کذلک فکيف احتج عليهم بطلب الدرء الموت عن انفسهم» اين بيان اشکال است.

    امام عبده در جواب گفته است که:

    «هذا اعتراض يجئ من وقوف النظر فکل يعلم و لا سيما من حارب انه ما کل من حارب يُقتل فقد عرف بالتجربة ان کثيرين يصابون بالرصاص في اثناء القتال و لا يموتون» امام عبده بر حسب آنچه که در «المنار»  آورده مي گويد همه مي دانند اين طور نيست که هر کسي به جنگ برود کشته بشود براي اينکه کثيري از اين افراد گلوله به اينها مي خورد ولي نمي ميرند و کثيري از معرکه سالم بيرون مي آينداما بلافاصله بعد از اينکه از معرکه بيرون آمدند به موت طبيعي مي ميرند. «فما کل مقاتل يموت و لا کل قاعد يسلم» اين طور نيست که هر جنگجويي کشته بشود و هر کسي هم که در شهرش نشسته باشد سالم بماند و «اذا لم يکن احد الامرين حتما سقط قولهم» اگر «احد الامرين» حتمي نشد قول اينها باطل مي شود «فظهر بطلانه»

    مناقشه بر جواب عبده: هر چند جواب عبده از فخر رازي بهتر و ظاهرتر است اما اشکال مستشکل در حتميت و عدم حتميت موت نيست

    خوب اين هم جواب نشد يعني مستشکل بحثش در مورد حتميت و عدم حتميت نيست؛ حقيقت اين است که امام عبده در اينجا خيلي تلاش کرده يک مطلب واضح و روشني را گفته به اينکه هر کسي به جنگ برود معلوم نيست کشته بشود! خوب بله چنين است و هر کسي هم در شهر بماند معلوم نيست زنده بماند و ممکن است بميرد! خوب بله چنين است؛ لذا اين حتميت را ايشان مي خواهد نفي بکند؛ خوب درست است اگر مساله «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا» اين طور بود که منافقين بگويند که حتما اگر اين نمي رفت کشته نمي شد و بنايش بر روي اساس حتميت بود و ما بخواهيم حتميت را انکار بکنيم اين يک وجهي پيدا مي کرد؛

    اما بحث در اين است که الان افرادي رفتند و کشته هم شده اند و تمام شده و منافقين در مورد اينها مي گويند اگر نمي رفتند کشته نمي شدند يک وقتي هست که مي گوييم هر کسي به جنگ مي رود ممکن است کشته بشود و نشود اين حرف درستي است؛ اما الان در مورد افرادي که کشته شدند منافقين مي گويند اگر اينها نمي رفتند کشته نمي شدند و مي ماندند ولو اينکه جواب عبده از جواب فخر رازي يک مقدار بهتر است يعني خيلي ظاهرتر است

    نکته اينکه:

    ¾  اولاً: جواب عبده ربطي به مساله قضا و قدر ندارد بلکه عبده مي گويد موت در شهر حتمي نيست و کشته شدن در جنگ هم حتمي نيست ولي فخر رازي مي گويد آن کسي که در جنگ کشته شده اين روي قضا و قدر الهي است و منافقين بيخود اين حرف را مي زنند و اين شخص اگر در شهر هم بود کشته مي شد، چون قضا و قدرش اين بود که کشته شود اما عبده اين را نمي گويد؛

    ¾  ثانياً:  اينکه در موت همه مجبوريم و مساله جبر پيش نمي آيد و در موت و اينکه انسان کجا بميرد و لا تدري نفس باي ارض تموت براي اينکه غير اختاياري است يعني هيچ نمي داند کجا و چه لحظه اي مي ميرد؛ و بايد دانست که الان بحث در اجل معلق نيست و آن کسي که در جنگ مي رود و کشته مي شود. اين اجلسش حتمي بوده البتخه بعدا در وقتي به اجل معلق و حتمي اش بر سيم در اين زمينه بحث خواهيم کرد

    ¾  ثالثاً: اتفاقا آيه مي خواهد بگويد وقتي مقدر انسان اين است که بميرد خوب بهتر اين است که در جنگ و در راه خدا از بين برود نه اينکه در بستر از بين برود و ما بر طبق اجل حتمي مي گوييم اين شخص که در جنگ کشته شده اجلش همين بوده؛ و اين طور نيست که بگويم اگر آنجا بود از بين نمي رفت.

    ¾  رابعاً: منافقين دارند نسبت به اساس موت حرف مي زند و مي گويند که اگر اينها نمي رفتند کشته نمي شدند و اصلا خود اين آيه شريفه که «قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ» خودش مويد اين است که وقت موت اينها رسيده بوده و زمان موتشان هم بوده است و شما که فکر اين هستيد که موت را از ديگران دفع کنيد از خودتان اگر قدرت داريد دفع کنيد.

    ¾  خامساً: مثال اين آيه «...يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الأَمْرِ شَيْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَاهُنَا قُل لَّوْ كُنتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ...»﴿آل عمران۱۵۴﴾و آيه «أَيْنَمَا تَكُونُواْ يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ»﴿نساء78﴾هم اين را دلالت دارد که انشاء الله بعد از اين آيه بحث مي کنيم حالا الان مباحث را مخلوط نکنيم ما فعلا نمي خواهيم بگوييم که الان آيا بحث از اجل معلق و يا اجل مسمي و قطعي است و فعلا کاري به اينها نداريم بلکه ما مي خواهيم بگوييم چه ارتباطي بين اين دو تا وجود دارد؟ چه اينکه منافقين گفتند اگر اينها نمي رفتند کشته نمي شدند: پس:

    -        اولاً: حرفشان راجع به ديگران است.

    -        ثانياً: راجع به قتل است

    و جوابي که خداي تبارک و تعالي مي دهد مي فرمايد«فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ» و مساله را مي برد روي خودشان و آنهم راجع به موت يعني در دو جهت بين اين جواب و بين قول منافقين فرق وجود دارد گفتيم مساله اينکه بگوييم خداي تبارک و تعالي روي مساله قضا و قدر دارد جواب مي دهد اين با مقام احتجاج سازگاري ندارد و اگر کلام عبده را بخواهيم بگوييم آن هم يک امر واضحي است يعني اينکه بگوييم نه موت در حضر امري قطعي است و نه موت در قتال امري حتمي است؛ پس اينها امر روشني است و بحث روي اينها نيست؛ بلکه بحث بين ارتباط بين اين دو تاست «فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ» چه ارتباطي وجود دارد؟

    ¾  سادساً: در آيه «...يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الأَمْرِ شَيْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَاهُنَا قُل لَّوْ كُنتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ...»﴿آل عمران۱۵۴﴾ آيه در مقام احتجاج نيست بلکه به عنوان مساله واقعي است يعني اينکه اينها اگر در مضاجعشان هم بودند  کشته مي شدند اما اينجا آيه در مقام احتجاج است و يک حرفي اينها زدند که اتفاقاً در زمان خود ما هم خيلي رايج است؛ مخصوصا در ايام دفاع مقدس بعضي ها اين مطلب را مي گفتند که اگر فلاني جبهه نمي رفت کشته نمي شد؛ پس آن آيه شريف در مقام احتجاج نيست ولو کلمه «قُل» دارد و اگر هم آيه در آنجا در مقام احتجاج باشد باز بايد توجيهي کنيم يعني نبايد مساله قضا و قدر را مطرح کنيم، چون آن آيه هم صريح در قضا و قدر الهي نيست؛ و اگر بگوييم در مقام قضا و قدر هست خوب منافقين قضا و قدر را قبول ندارد و اين احتجاج نيست و احتجاج بايد موثر واقع بشود و وقتي منافقين قضا و قدر الهي را قبول ندارند اين چه احتجاجي خواهد بود؟

    حالا مثل اينکه بگوييم منافقين اراده خداي تبارک و تعالي را قبول ندارند حالا اگر اينها بگويند «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا» بعد خدا بفرمايد نه من اراده کردم؟! خوب اشکال اين است که اينها اراده الهي را قبول ندارم علي اي حال شما ببينيد اگر آن آيه با احتجاج سازگاري دارد مي توانيد کلام فخر رازي را يکي از وجوه اش ذکر کنيد ولي به نظر ما آيه اصلا در مقام بيان قضا و قدر نيست؛

    جواب مختار: آيه ضمن تحقير منافقين، آنها را به يک امر تعجيزي احاله مي دهد يعني احاله به دفع موت از خود مي دهد؛ لذا بين قتل و موت فرق وجود دارد

    بلکه آن چيزي که من مي خواهم عرض کنم چون ما نه مي خواهيم جواب فخر رازي را در اينجا بگوييم که مساله قضا و قدر است و نه کلامي که عبده آن را ذکر کرده مي خواهيم ذکر کنيم چون آيه شريف اصلا در مقام اينکه حرف اينها را ابطال کند نيست هر چند حرف اينها يک حرف باطلي هم هست ولي اساسا در مقام اينکه بخواهد اين را ابطال بکند نيست تا بگويند شما يک حرفي را زديد لذا ما مي خواهيم ابطال کنيم؛ بلکه آيه مي گويد حالا شما که اين حرف را مي زنيد از خودتان اين موت را دفع کنيد!!! و اينها را احاله مي دهد به يک امر تعجيزي که خوب عاجزند و هيچ کس نمي تواند موت را از خودش دفع کند

    عرض کردم در اين آيه دو نکته وجود دارد يکي قتل و يکي راجع به ديگران و اين مطلب راجع به خود منافقين است «عَنْ أَنْفُسِكُمُ» و يکي هم موت يعني ما اصلا بايد بپذيريم بين قتل و موت فرق وجود دارد و خداي تبارک و تعالي به منافقين مي فرمايد شما که مي گويد اگر اينها نمي رفتند کشته نمي شدند خوب راجع به خود موت چه مي گوييد «قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ» آيا مي توانيد موت را از خودتان دفع کنيد؟

    خلاصه نظرات راجع به فرق بين قتل و موت: 1. نظر فخر رازي: اگر مساله قضا و قدر را بپذيريم بين موت و قتل، فرقي نيست 2. نظر عبده: بين موت و قتل از نظر حتميت فرقي نيست 3. نظر مختار: بين موت و قتل فرق است و خداوند بحثش در اين آيه، در مورد قتل نيست

    لذا هم فخر رازي و هم عبده اينها تقريبا مطلب را مي خواهند به يک جايي برسانند که بين قتل و موت يک وجه اشتراکي بوجود بيايد و مي خواهند فرقي بينشان واقع نشود يعني:

    ¾  فخر رازي مي گويد اگر ما مساله را برديم روي قضا و قدر بين قتل و موت فرقي نيست ولو قتل يک اسبابي دارد که انسان مي تواند تصرف کند ولي انسان در اسباب موت نمي تواند تصرف کند

    ¾  در حالي که عبده مي گويد بين قتل و موت از نظر عدم حتميت فرقي نيست؛ اينکه کسي در خانه اش باشد و حتما موت عارضش نمي شود واينکه کسي که درجنگ باشد قتل حتما عارضش نمي شود.

    ¾  ولي ما عرضمان اين است که اصلا خداي تبارک و تعالي راجع به قتل نمي خواهد با اينها صحبت کند بلکه مي خواهد بفرمايد حالا که شما داريد راجع به کشتن و کشته شدن در ميدان جنگ مي گوييد و مي گوييد اگر اينها نمي رفتند کشته نمي شدند خيلي خوب و شما بالاخره از خودتان موت را چگونه مي توانيد دفع بکنيد؟ و شما که در شهر مانديد و در شهر که موت مي آيد سراغتان ؛آيا در شهر مانديد و اين را که ديگر نمي توانيد انکار کنيد که موت مي آيد سراغتان پس «فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ»؛

    به عبارت ديگر:

    در همان زماني که يک عده اي به جنگ رفتند و کشته شدند يک عده اي هم از منافقين ماندند و شايد همان زمان هم مردند آيه ميفرمايد شما که مانديد و موت مربوط به شماست به اعتقاد خودتان لذا «فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ» خيلي اين بحث لطيف است يعني اصلا ديگر بحث اينکه خدا بخواهد مساله کشته شدن را مطرح کند نيست يعني–خيلي دقت کنيد- در آيه نمي خواهد بفرمايد کشته شدن در ميدان جنگ مقدر است و شما که قضا و قدر را قبول نداريد بيخود قبول نداريد و اين اراده حق تبارک و تعالي است و آيه اين را نمي خواهد بفرمايد؛ بلکه آيه مي خواهد بفرمايد خوب شما موت در غير جنگ و در حضر و در بلد و در شهر را که بالاخره سراغتان مي آيد خوب بجاي اينکه بفکر اين باشيد اينکه جلوي قتل اخوانتان را در جنگ بگيرد جلوي موتي که در شهر مي آيد سراغتان را بگيريد.

    خلاصه اينکه:

    دقت کنيد خدا نمي خواهد بفرمايد اين فکرتان باطل است و اينها بايد در جنگ کشته مي شدند و شما هم که مي گوييد اينها اگر «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا» کشته نمي شدند؛ يک وقت آيه اين را مي خواهد بگويد و يک وقتي مي گوييم نه آيه مي خواهد بگويد اين «قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ» يعني اينها يک حرف باطلي زدند و خداي تبارک و تعالي در مورد خصوص حرف باطل اينها کاري ندارد و مي فرمايد «فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ» مثلا يک چيز به شما بگوييم وقتي شما با دو نفر در يک مطلبي اختلاف مي کنيد يکي مي گويد من مي توانم اين ميز را بلند کنم و ديگري مي گويد شما فعلا اين کتاب را که کوچک است را بلند کنيد يعني قضيه اين است  يعني احاله داده به يک امر تعجيزي؛ اصلا به نظر من قضيه اين است که خداوند منافقين را يک تحقير و يک تعجيزي کرده است يعني به آنها مي گويد اين موتي که توي شهر سراغتان مي آيد اين را که ديگر نمي توانيد انکار کنيد پس شما فعلا جلوي اين را بگيرد!!! لازم نيست جلوي کشته شدن ديگران بگيريد و لازم نيست شما در آنها دخالت کنيد!!! به هر حال به نظر ما آيه اين را مي گويد البته به حسب فهم ناقصمان و بايد به خدا پناه برد؛ حالا روي اين معناي که ما عرض کرديم دقت بفرمايد تا جلسه آينده ان شاء الله

    وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه‏

     

     

     

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

    الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سيدنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ و لعنةُ الله علي أعدائهم اجمعين من الآن الي قيام يوم الدين

  • ۱۳

    درس دوازدهم(21/ارديبهشت/1389)

    يادآوري؛ بررسي آيه يکصد و هشتاد و پنجم مبارکه آل عمران؛ موت بر هر نفسي مقدر شده است

    يكي از آياتي كه در همين بحث آيات معاد به عنوان آيات مربوط به موت بايد مورد بحث قرار مي گيرد، آيه‌ي شريفه‌ي 185 سوره‌ي مباركه آل عمران است؛ که مي فرمايد: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم» «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنْ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ»(آل عمران185) اين آيه‌ي شريفه‌ي «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» علاوه بر اينكه در سوره‌ي مباركه آل عمران آمده؛

    ¾    در آيه 35 سوره انبياء‌ هم آمده و مي‌فرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ»(35 انبياء).

    ¾    باز نظير اين تعبير در سوره نساء آمده است که مي فرمايد: «أَيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِكُّمْ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ» (نساء78)

    ¾    يا آيه شريفه که مي فرمايد: «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ» (الرحمن26)

    ¾    و در آيات ديگر نيز چنين آمده که: «كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ» (قصص88)

    به هر حال اينها آياتي است كه به حسب ظاهر دلالت دارد بر اينكه موت بر هر نفسي مقدّر شده است.

    بررسي چهار مطلب پيرامون آيه شريفه

    مطلب اول: مراد از کلمه نفس در آيه شريفه سه احتمال است:1. همه موجودات داراي حيات 2. همه موجودات حتي جمادات 3. فقط انسانه

    «مطلب اول»: كه اينجا بايد روشن شود اين ست كه مراد از كلمه‌ي «نفس» چيست؟ «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»، چند احتمال وجود دارد:

    ¾  «احتمال اول»: آيا اين يك معناي عامي دارد كه انسان را مي‌گيرد، ملك را مي‌گيرد، جنّيان را مي‌گيرد، به اينکه بگوئيم «كُلُّ نَفْسٍ» يعني «كل ذي حياتٍ» بگوئيم خداي تبارك و تعالي به هر موجودي كه حيات داده، به هر موجودي كه اعطاء حيات كرده مقدّر الهي و سنّت حتميّه‌ي الهي اين ست كه يك روزي اين حيات را از او مي‌گيرد، آيا اين معنا مراد است؟

    ¾  «احتمال دوم»: يا حتّي يك معناي عمومي‌تر در اينجا هست كه بگوئيم آيه به حسب ظاهر يك معناي خيلي وسيع‌تري دارد، پس «كُلُّ نَفْسٍ»، خوب نفس در قرآن كريم بر خود خداي تبارك و تعالي هم اطلاق شده همانند: «كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ»(انعام12) و «تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِى وَ لَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ»(مائده116) و همچنين بگوئيم غير از موجودات ذي حيات، جمادات را هم شامل مي‌شود، بگوئيم اينها به حسب ظهور آيه و عموم آيه همه را شامل مي‌شود، اما حالا بعداً بيايد تخصيص بخورد.

    ¾  «احتمال سوم»: يا اينكه نه، فقط اين نفس در اين آيه فقط مخصوص انسان است، پس «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» يعني «كل انسانٍ»، اما شامل بقيه‌ي موجوداتي كه داراي حيات هم هستند نمي‌شود، حتي جنّيان ولو اينكه تكليف دارند اما بگوئيم اين آيه شامل آنها نمي‌شود، يعني بگوييم آيه دلالت و تعرّضي نسبت به جنّيان ندارد و نسبت به ساير حيوانات نيز تعرضي ندارد و نسبت به ملائكه هم تعرضي ندارد، بلکه آيه فقط ظهور در خود انسان دارد.

    پس سه احتمال در كلمه‌ي «نفس» در آيه هست، يعني به طور خلاصه:

    ¾  «احتمال اول»: اين است كه بگوئيم شامل تمام موجودات ذي حيات مي‌شود، يعني بگوئيم خداي تبارك و تعالي به هر موجودي كه حيات داده يك روز هم اين حيات را از او مي‌گيرد تا نداشتن حيات را بچشد.

    ¾  «احتمال دوم»: اينكه بگوئيم آيه وسيع‌تر از اين معناست كه جمادات را شامل مي‌شود، حتي چون عنوان نفس بر خداي تبارك و تعالي هم اطلاق شده بگوئيم به حسب ظهور لفظي شامل خود خداي تبارك و تعالي هم بشود.

    ¾    «احتمال سوم»: اينكه بگوئيم فقط شامل انسان بشود، اين يك بحث كه بايد روشن شود.

    مطلب دوم: آيا آيه شريفه قابليت تخصيص دارد يعني شامل ملائکه هم مي شود يا فقط در مورد انسان است؟

    «مطلب دوم»: بالأخره بحث ديگري كه در اين آيه وجود دارد اين است كه آيا اين آيه قابليّت تخصيص دارد يا نه؟ و اينكه شامل ملائكه هم مي‌شود، اما آنها تخصيص بخورند، يا در مورد خود انسان آيا از آن آيه‌ي شريفه‌اي كه در سوره‌ي مباركه زمر آمده «فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَوَاتِ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شَاءَ اللَّهُ»(زمر68) آيا اگر گفتيم اين آيه فقط در مورد خود انسان است، «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» استثناء دارد يا ندارد؟

    اين بحث‌هايي است كه بايد در اين آيه‌ي شريفه روشن شود.

    علامه طباطبايي: «نفس» سه استعمال دارد 1. نفس با مضاف اليه معنا دارد و اين معناي اصلي است پس نفس يعني ذات 2. نفس به معناي انساني که مرکب از جسم و روح است 3. نفس به معناي خصوص روح.

    راجع به كلمه‌ي نفس، مطلبي را مرحوم علامه طباطبايي رضوان الله تعالي عليه دارند، ايشان مي‌فرمايند:

    نفس داراي سه تا استعمال است،

    ¾  «استعمال اول»: در مورد «نفس» اين است كه بگوئيم اصلاً كلمه‌ي «نفس» خودش به خودي خود يك معناي محصّلي ندارد، الآن بگوئيم «نفس» مي‌گويند «نفس» چي؟ بدون مضافٌ إليه معنا پيدا نمي‌كند! اما وقتي مضافٌ إليه پيدا كرد و گفتيم «نفس الانسان» يعني مي‌شود انسان، «نفس الحجر» مي‌شود حجر، «نفس الله» مي‌شود الله؛

    پس نفس در معناي اوّلي و در استعمال اصلي‌اش، يعني معناي اصلي و لغوي خالصش اين است كه به خوديِ خود اصلاً معنا ندارد، مضافٌ إليه مي‌خواهد و مؤيّد اين معنا اين است كه شما در ادبيات مي‌گوئيد: يكي از تأكيدات لفظي نفس است، «رأيت زيداً نفسه» اينكه تأكيد لفظي مي‌آيد معنايش اين است كه خودش يك معناي جدا و مستقل از چيز ديگري ندارد، مي‌فرمايند: اين عنوان معناي اصليش است، آن وقت به اين اعتبار آياتي كه در مورد خداي تبارك و تعالي تعبير به نفس دارد: «كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ»(انعام12) و «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»(آل عمران 28و30) و «يتَعْلَمُ ما في‏ نَفْسي‏»(مائده 116) در سوره‌ي مباركه مائده: «وَ لا أَعْلَمُ ما في‏ نَفْسِكَ» (نساء116) اين استعمال نفس در خدا به همين معناست كه مي‌شود همان «نفس الشيء‌ « يعني «ذات «الشيء»، كه مي‌توانيم بگوئيم نفس يعني ذات، همان خود آن شئ.

    ¾  «استعمال دوم»: بعد فرمودند در مرتبه‌ي دوم شيوع استعمال پيدا كرده در انسان، كدام انسان؟ انساني كه مركب از روح و بدن است، هم داراي روح است و هم داراي بدن. در اين استعمال دوم ديگر مضافٌ إليه لازم ندارد، در اين استعمال دوم نفس به معناي خود انسان است، با قطع نظر از اينكه بگوئيم مضافٌ إليهي داشته باشد خودش معناي انسان را دارد: «هُوَ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَة» (اعراف 189) و«يا مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَميعاً»(مائده 32) و «من قَتَلَ النَّاسَ» يعني «انساناً»، اين هم باز در قرآن كريم كلمه‌ي نفس استعمال شده در خصوص انسان؛

    ¾  «استعمال سوم»: باز مي‌فرمايند در استعمال سوم فقط در خصوص روح استعمال شده، «أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ» (انعام93). چون روح منبع براي علم و قدرت و حيات است و آثار اصليِ حيات در روح است، به روح كلمه‌ي نفس اطلاق شده.

    اين سه استعمالي است كه ايشان مي‌فرمايند:

    هم در قرآن كريم وجود دارد و هم در استعمالات ديگر اين سه تا استعمال هست، پس:

    ¾    اول: نفس به معناي ذات؛

    ¾    دوم: به معناي جسم و روح، يعني انسان، خصوص انسان؛

    ¾    سوم: خصوص روح انسان.

    اين معناي دوم و سوم را فرمودند در انسان فقط استعمال مي‌شود، اما در ملك و ملائكه و در اجنّه و ساير حيوانات، خود جمادات، به اينها نفس نمي‌گويند! نفس گاهي اوقات هم در استعمالات عرب يعني انسان‌ها. نفوس را در خصوص انسان استعمال كنند، پس اين معناي دوم و سوم فقط در انسان استعمال شده. به هر حال اينها استعمالاتي است كه در مورد كلمه‌ي نفس وجود دارد،

    مطلب سوم: بررسي کلمه موت در ضمن دو نکته؛ 1. موت يعني عدم «اثر» که در مورد هر چيزي مناسب با همان چيز است 2. معاني فلسفي و روايي موت را نبايد بر کلمه موت تحميل کنيم

    «نکته اول»: حالا كلمه‌ي موت را هم معنا كنيم؛ در لسان العرب و معجم مقاييس اللغة؛ موت را مي‌گويد: «ذهاب القوة في الشيء»، يعني اگر يك شيئي نيروي خودش را از دست بدهد عرب به اين موت مي‌گويند و «فقد الأثر و فقد الحياة»، به چيز بي‌اثر مرده مي‌گويند و لذا در مورد زمين، خدا مي فرمايد: «وَ آيَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ»(يس33) پس زمين بي‌اثر و زمين بي‌حاصل را زمين موات و زمين مرده مي‌گويند و نيز در مورد اصنام و بت‌ها در قرآن تعبير مي‌كند به «أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياء»(نحل 31)؛ پس موت به معناي اين است كه، «اثر» از بين برود. و وقتي اين‌طور شد مي‌گوئيم اثر هر چيزي مناسب با همان چيز است! در انسان اگر بگوئيم موت به وجود مي‌آيد يعني ديگر آثار حيات ندارد، يعني نه مي‌فهمد و نه مي‌بيند و نه درك مي‌كند، با اين جسمش البته! و نه لمس دارد. يعني قواي ظاهري‌اش تماماً از كار مي‌افتد، و در اينجا مراد درك احساسي است نه درك عقلي! موت به اين معناست.

    لذا در مورد خود انسان هم در قرآن راجع به نطفه و علقه و مضغه قبل از اينكه ولوج روح شود مي‌فرمايد: «كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ» (بقره28) ما قبل از اينكه در اين عالم بيائيم مُرده بوديم، «كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ»، اين هم معناي لغوي موت است

    «نکته دوم»:‌ و نكته‌اي كه اينجا بايد توجه داشت اين است كه ما نبايد اين معاني كه:

    ¾  در فلسفه يا جاي ديگر به عنوان موت و فوت بيان مي‌كنند بيائيم اينجا تحميل بر اين كلمه كنيم. در فلسفه پيرامون موت مي‌گويند: «مفارقة النفس للبدن بإنقطاع تعلّقه التدبيري»، يعني بگوئيم نفس كه تا به حال اين جسم را تدبير مي‌كرد، حالا انقطاع پيدا كند و ديگر تدبير نكند،

    ¾  يا در روايات داريم كه موت انتقال از يك داري به دار ديگر است، اينها را نمي‌شود بيائيم اين معاني عقليّه يا معاني‌اي كه در روايات آوردند بيائيم لفظ را بر اين معاني حمل كنيم و موت «فاقد الحياة» شود، ديگر تدبير نفس از بدن منقطع شود، يا انتقال از يك داري به دار ديگر!

    اينها در معناي لغوي موت نيست، اينها معاني‌اي است كه فلاسفه بيان كردند، يا در روايات ذكر شده؛

    پس معاني و استعمالات نفس روشن شد و نيز معناي موت هم روشن شد.

    نکته اينکه:

    معناي توفّي اين است كه به صورت كامل، روح را از بدن اخراج كردن، يعني هر توفّي اي موت است ولي هر موتي توفّي نيست، در آنجايي كه مي‌گويد «كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ»، در زمان علقه و نطفه، موت هست و توفي نيست، هر توفي موت است ولي هر موتي توفّي نيست! لذا از جهت لغوي مي‌گوئيم صنم، ميّت است و اصنام اموات اند با اينكه جماد هستند و اين سنگ‌هايي كه مي پرستيدند قرآن به آنها اطلاق اموات را مي‌كند، و بر نطفه هم اطلاق موت شده، يعني:«كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ»، حالا كه اينها معناي لغوي‌اش اجمالاً روشن شد.

    مطلب چهارم: بيان سه نکته در آيه: 1. معناي آيه اين است که هر نفسي که موت برايش مقدر شده، موت را مي چشد 2. آيه فقط انسان را شامل مي شود 3. اگر قرائن خارجية نباشد نمي توان آيه را در خصوص انسان دانست.

    معناي اين آيه‌ي شريفه چيست؟

    «نکته اول»: يعني «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» هر نفسي موت را مي‌چشد و هر نفسي موت برايش مقدّر شده چه اينکه: كلمه «ذَائِقَةُ» اعلي درجه‌ي درك ظاهري است يعني ديدن و شنيدن و لمس كردن و ... به مرحله‌ي چشيدن نمي‌رسد! چشيدن در ميان اينها اعلي درجه‌ي درك ظاهري است، هر نفسي موت را مي‌چشد.

    «نکته دوم»: س‍ؤال: حال اين نفس را در اينجا چه معنا كنيم؟

    ¾  «جواب اول»: اينکه آيا مي توانيم بگوئيم خدا حيات هر ذي‌حياتي را که از او مي‌گيرد، پس شامل حيوان و انسان و ملائكه و اجنّه مي شود، يعني شامل هر ذي‌حياتي بشود!

    «اشکال بر جواب اول»: اين اشكالش اين است كه ما كلمه‌ي نفس را در لغت يا در جاي ديگر به معناي ذي‌حيات نداريم تا بگوئيم نفس يعني ذوحيات، البته در ذوحيات بسيار استعمال شده، اما اينكه بگوئيم در معناي لغوي نفس خصوص ذي حيات دخالت دارد؛ چنين نيست!

    ¾  «جواب دوم»: اينكه بخواهيم يك معنايي كنيم كه شامل غير ذي حيات هم بشود، شامل جماد بشود، جمادات هم بگوئيم، اينها هم «ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»،

    «اشکال بر جواب دوم»: اين اشكالش اين است كه گرچه بر جماد، نفس اطلاق مي‌شود اما همان زماني كه نفس اطلاق مي‌شود موت هم اطلاق مي‌شود، موت بايد يك امر عارضي بر نفس باشد بر حسب آنچه كه در اين آيه آمده، «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»، يعني اين نفس تا يك زماني موت را نچشيده و از آن زمان به بعد موت را مي‌چشد و جمادات اموات هستند ولي نمي‌توانيم بگوئيم اينها موت را مي‌چشند، موت بايد دريك زماني بر اين نفس عارض شود، جمادات از اول اموات هستند، اصنام از اول امواتند، پس آنها هم روشن است كه داخل در اين آيه نيست. اين فقط همين توجيه را دارد كه بگوئيم موت معنايش «فقدان الأثر» است، در هر چيزي اثر مناسب او است، اگر امروز آب اثر خودش را از دست داد، نار اثر خودش را از دست داد، خورشيد اثر خودش را از دست داد، اينها مي‌شود موت. منتهي عنوان «ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» در آن صدق نمي‌كند! يعني اگر ما فقط موت خالي را داشتيم و كلمه‌ي نفس، مي‌گفتيم شامل جمادات هم مي‌شود، آيه مي‌گويد نفسي كه «تذوق الموت» است، اين «تذوق الموت» دلالت بر اين دارد كه خودش هم موت را مي‌فهمد، مي‌بيند درك مي‌كند. وآن تسبيحي كه اينها خداي تبارك و تعالي را تسبيح مي‌كنند به معناي درك نيست و جماد مسلم درك ندارد، حالا بيائيم بگوئيم آن هم يك نوع درك دارد، به هيچ وجه جماد درك ندارد، منافات هم ندارد با اينكه تسبيح خداي تبارك و تعالي هم در ذاتش باشد.

    پس ببينيد آيه مسلّم جمادات و ... را شامل نمي‌شود، آيه خود خداي تبارك و تعالي را شامل نمي‌شود، چون مي‌گوئيم بايد يك نفسي باشد كه موت را بچشد، آيه انسان را شامل مي‌شود، يعني ما اول تكليف اين را روشن كنيم كه آيه در ميان تمام موجودات غير از انسان فقط انسان را دلالت دارد. حالا آن آيه «كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ» را مي‌رسيم، ممكن است بگوئيم آن شامل غير انسان هم مي‌شود، او مسلّم شامل حيوانات و ملائكه، همه‌ي اينها مي‌شود، آن آيه شامل همه‌ي اينها مي‌شود، و آيه «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ» هم ممكن است بگوئيم توسعه دارد كه ان شاء الله بعد از اين آيه اشاره مي‌كنيم.

    «نکته سوم»: اما اين آيه «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» مي‌گوئيم آيه مي‌گويد بايد نفسي باشد كه موت را بچشد، چشيدن موت در جمادات و ... معنا ندارد. اينجا دقت بفرماييد كه ما ببينيم آيا از خود اين «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» مي‌توانيم بگوئيم مراد خصوص انسان است يا اينكه «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» خودش به خودي خود نمي‌تواند ما را به اين جهت برساند، بلکه بايد آن قرينه‌ي بعد كه عرض كرديم «إِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» اين مربوط به انسان است، يا در آن سوره‌ي انبياء دارد «وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً» ما شما را با شر و خير امتحان مي‌كنيم، يعني بيائيم بگوئيم كه از كلام مرحوم علامه همين استفاده مي‌شود، ايشان مي‌فرمايد: اين آيه شامل ملك و شامل جن نمي‌شود، چرا؟ چون به قرينه‌ي آن «وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً» و نيز به قرينه‌ي «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ» (انبياء34) كه آيه‌ي 34 سوره انبياست، يعني بالأخره ايشان با اين قرينه‌ي خارجيه مي‌خواهد بفرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» فقط شامل انسان مي‌شود اما اگر اين قرينه نباشد چطور؟ از ظاهر كلامشان استفاده مي‌شود كه اگر اين قرينه نباشد ما نمي‌توانيم بگوئيم كه نفس فقط دلالت بر خصوص انسان دارد.

    مناقشه بر نکته سوم علامه و بيان نظر مختار: بدون قرينه و تنها از خود فراز «ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» مي توان فهميد که موت مختص انسان است چه اينکه درک مختص انسان است

    حالا ما مي‌خواهيم اين راه را طي كنيم ببينيم اين بيان درست است يا نه؟ كه ما به قرينه‌ي اين «ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» مي‌گوئيم بايد موجودي باشد كه قبلاً موت را نچشيده و بعد بچشد، و موت را درك كند، ساير حيوانات موت برايشان عارض مي‌شود ولي درك الموت ندارند، يكي از نقاط افتراق بين موت انسان و موت حيوان همين است چه اينکه حيوان درك الموت ندارد، كما اينكه درك الحيات هم ندارد ولي انسان درك الحيات دارد يعني ما الآن مي‌دانيم که زنده‌ايم اما حيوان همين را هم نمي‌داند! يعني زنده هست ولي نمي‌داند و مثل نبات است چه اينکه نبات حيات دارد اما نسبت به اين حياتش توجه و ادراك ندارد. البته حالا اين بحث‌ها كه گاهي اوقات در حيوانات هم براي بقاء تنازع مي‌كنند، بله يك امر غريزي باطني حيوان است كما اينكه براي گرسنگي‌اش دنبال غذا مي‌رود براي بقاءش هم تنازع مي‌كند، ولي چيزي را به نام حيات درك بكند و بعد هم بفهمد چيزي به نام موت عارض او مي‌شود نيست!

    لذا اصلاً در مورد حيوان «تذوق الموت» و «يذوق الموت» هم معنا ندارد، مگر «يذوق الموت تكويني» بخواهد اراده شود كه او نيست! اينجا ظهور در اين دارد «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» يعني در حين حصول موت اين نفس توجّه به موت دارد، توجه دارد كه موت عارضش مي‌شود، اين حالت فقط مخصوص انسان است، اين حالت كه در حين حصول موت توجّه دارد به اينكه موت براي او عارض مي‌شود مخصوص انسان است، حتّي شايد بتوانيم بگوئيم براي ملك هم وجود ندارد، در مورد ملك هم تكويناً بر حسب بعضي از روايات موت عارض آنها هم مي‌شود و لذا در بعضي از تعابير روايي هم وجود دارد كه در مورد ملائكه هم وقتي كه نفخ صور مي‌شود آنها را هم شامل مي‌شود. اما مي‌خواهم اين را عرض كنم كه خود آيه مي‌فرمايد آن نفسي را كه مي‌گوئيم نفسي است كه «حين حصول الموت يذوق الموت و يدرك الموت»! اين يذوق معنايش اين نيست كه فقط اين سراغش مي‌آيد، اين تكويناً سراغش آمده، اين «يذوق» يعني «يدرك عن دركٍ» كه درك چشايي كه حالا در فارسي به آن مي‌گويند موت را مي‌فهمد، اين اختصاص به انسان دارد، اجنّه هم معلوم نيست اين جهت را داشته باشند!

    به هر روي اين درک از خصوصيات انسان است كه در اصل موت با ساير حيوانات مشترك است ولي در اينكه موت را درك مي‌كند مختصّ است، ‌حالا اگر اجنّه را هم بگوئيم كه در قرآن جن و انس هم ملحق به انسان است!

    نکته قابل توجه اينکه:

    ¾  اولاً: بعضي‌ها در اين آيه نفس را فقط به روح گرفتند، بسياري از مفسرين اهل سنت نفس را به معناي روح گرفتند ولي از آيه استفاده مي‌شود كه بايد دو چيز باشد كه يكي از ديگري خارج مي‌شود و اين در خصوص انسان است، يعني ملك كه يك موجود مجرّد است، بگوئيم روح از او خارج مي‌شود در مورد او معنا ندارد، آنها موجودات مجرّدي هستند، ايا بگوئيم از قالب مثالي و نوري آنها مثلاً خارج مي‌شود؟

    علي ايّ حال ملائكه هم كه دو بُعدي نيستند، يكي جسم و ديگري روح، آن هم شامل نمي‌شود، بايد دو چيز باشد كه يكي بفهمد سر ديگري چه بلايي مي‌آيد، يعني انسان است كه فقط روحش متوجه مي‌شود كه از اين جسم خارج مي شود، بعد هم كه خارج شد مسلّط بر همين جسمش هم هست، مي‌داند كه اين جسمش را كجا مي‌برند؟ و مي داند چه كسي دنبالش مي‌آيد و چه كسي دنبالش نمي‌آيد، حالا مسائلي كه اطلاع داريد! اين در مورد ملك چطور معنا دارد، حالا بيائيم در مورد آنها هم يك معناي ديگري كنيم موت را، بگوئيم اثر ندارند، نگوئيم موت فقط «مفارقة النفس للبدن» باشد،

    ¾  ثانياً: علي كلّ حال اگر ما به اين كلمه‌ي «ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»، يعني «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» يعني هر نفسي موت مربوط به اين نفس را مي‌چشد، اين بايد در موجود دو بُعدي باشد و در موجودي كه درك كند كه اين موت عارضش مي‌شود، لذا حيوانات و ملائكه خارج مي شود، حالا بگوئيم اين آيه جنّيان را شامل مي‌شود كه حالا به قول يك آقايي مي‌گفت «خوفاً منهم» هم اين حرف را بزنيم عيبي ندارد. اين آيه او را ملحق كند اشكالي نداشته باشد اما كثيري از موجودات ديگر تخصصاً خارج است.

    ...نجايي که کلام مرحوم نائيني در فرق بين اباحه و

    وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَوَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه‏

۲۲,۶۰۷ بازدید