-
۱۱۱
تقسيمات ششگانهي هفده روايت باب ششم، از حيث وحدت
بواسطهي ملاکي که در بحث پيشين ذکر آن گذشت، ميتوان روايات را از حيث وحدت به «شش» دستهي زير تقسيم کرد؛ بديهي است اين تقسيمبندي، به تواتر روايات ضرري وارد نميکند.
1. با بررسي روايت «اول» و «دوازدهم» ميتوان ادّعا کرد که اين «دو» روايت، «يک» روايتاند؛ حال به مناسبت به اين دو روايت البته از اين زاويه، توجه فرماييد:
-روايت اول: «أَنَّ الْمَرْأَةَ لَا تَرِثُ مِمَّا تَرَكَ زَوْجُهَا مِنَ الْقُرَي وَ الدُّورِ وَ السِّلَاحِ وَ الدَّوَابِّ شَيْئاً وَ تَرِثُ مِنَ الْمَالِ وَ الْفُرُشِ وَ الثِّيَابِ وَ مَتَاعِ الْبَيْتِ مِمَّا تَرَكَ وَ تُقَوَّمُ النِّقْضُ وَ الْأَبْوَابُ وَ الْجُذُوعُ وَ الْقَصَبُ فَتُعْطَي حَقَّهَا مِنْهُ»؛
-روايت دوازدهم:«أَنَّ الْمَرْأَةَ لَا تَرِثُ مِمَّا تَرَكَ زَوْجُهَا مِنَ الْقُرَي وَ الدُّورِ وَ السِّلَاحِ وَ الدَّوَابِّ شَيْئاً وَ تَرِثُ مِنَ الْمَالِ وَ الرَّقِيقِ وَ الثِّيَابِ وَ مَتَاعِ الْبَيْتِ مِمَّا تَرَكَ وَ يُقَوَّمُ النِّقْضُ وَ الْجُذُوعُ وَ الْقَصَبُ فَتُعْطَي حَقَّهَا مِنْهُ»
2. با بررسي روايت «چهارم»، «پنجم»، «ششم»، «هفتم»، «سيزدهم» و «پانزدهم» نيز ميتوان ادّعا کرد که اين روايات «يک» روايتاند، براي اين مطلب قرائني نيز ذکر شد؛ به اين روايات نيز توجه فرماييد:
-روايت چهارم: «النِّسَاءُ لَا يَرِثْنَ مِنَ الْأَرْضِ وَ لَا مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً»
-روايت پنجم: «أَنَّ الْمَرْأَةَ لَا تَرِثُ ...مِنْ تُرْبَةِ دَارٍ أَوْ أَرْضٍ...»
-روايت ششم: «لَا تَرِثُ النِّسَاءُ مِنْ عَقَارِ الْأَرْضِ شَيْئاً»
-روايت هفتم: «لَا تَرِثُ النِّسَاءُ مِنْ عَقَارِ الدُّورِ شَيْئاً...»
-روايت سيزدهم: «أَنَّ النِّسَاءَ لَا يَرِثْنَ مِنَ الدُّورِ وَ لَا مِنَ الضِّيَاعِ شَيْئاً...»
-روايت پانزدهم: «لَا تَرِثُ امْرَأَةٌ...مِنْ تُرْبَةِ دَارٍ وَ لَا أَرْضٍ... شَيْئاً»
3. با بررسي روايت «هفتم» و «نهم» نيز ميتوان ادّعا کرد که به احتمال بسيار قوي اين «دو» روايت، «يک» روايتاند؛ فقط:
-در سند حديث «هفتم» راوي «عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ زُرَارَةَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع)» آمده است؛
ولي:
-در سند حديث «نهم» راوي «عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع)»آمده است؟!
و از آنجا که «حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ» به صورت «بلا واسطه و مستقيم» نميتواند از امام صادق(ع) روايت نقل کند و بايد يک واسطه يا واسطههايي در نقل داشته باشد، لذا احتمال قوي داده ميشود که آن واسطه همان «زُرَارَةَ» و يا «مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ» باشند؛ به عبارت ديگر، «حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ» براي نقل روايت از امام صادق(ع) بايد واسطهاي همچون «زُرَارَةَ»و يا «مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ» را داشته باشد تا روايت را از آنها نقل نمايد؛ لذا از مجموع اين مطالب، ظن قوي بوجود ميآيد که اين «دو» روايت «يک» روايتاند؛ حال به اين دو روايت توجه فرماييد:
-روايت هفتم: «لَا تَرِثُ النِّسَاءُ مِنْ عَقَارِ الدُّورِ شَيْئاً وَ لَكِنْ يُقَوَّمُ الْبِنَاءُ وَ الطُّوبُ وَ تُعْطَي ثُمُنَهَا أَوْ رُبُعَهَا قَالَ وَ إِنَّمَا ذَلِكَ لِئَلَّا يَتَزَوَّجْنَ فَيُفْسِدْنَ عَلَي أَهْلِ الْمَوَارِيثِ مَوَارِيثَهُمْ»
-روايت نهم:«إِنَّمَا جُعِلَ لِلْمَرْأَةِ قِيمَةُ الْخَشَبِ وَ الطُّوبِ لِئَلَّا يَتَزَوَّجْنَ فَيَدْخُلَ عَلَيْهِمْ يَعْنِي أَهْلَ الْمَوَارِيثِ مَنْ يُفْسِدُ مَوَارِيثَهُمْ»
4. با بررسي روايت «هشتم» و «يازدهم» نيز ميتوان ادّعا کرد که اين «دو» روايت «يک» روايتاند، جهت بررسي دوباره به اين دو روايت توجه فرماييد:
-روايت هشتم:«سَأَلْتُهُ عَنِ النِّسَاءِ هَلْ يَرِثْنَ مِنَ الْأَرْضِ فَقَالَ(ع): لَا وَ لَكِنْ يَرِثْنَ قِيمَةَ الْبِنَاءِ قَالَ قُلْتُ إِنَّ النَّاسَ لَا يَرْضَوْنَ بِذَا قَالَ(ع): إِذَا وُلِّينَا فَلَمْ يَرْضَوْا ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّوْطِ فَإِنْ لَمْ يَسْتَقِيمُوا ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّيْفِ»
-روايت يازدهم:«إِنَّ النِّسَاءَ لَا يَرِثْنَ مِنْ رِبَاعِ الْأَرْضِ شَيْئاً وَ لَكِنْ لَهُنَّ قِيمَةُ الطُّوبِ وَ الْخَشَبِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ النَّاسَ لَا يَأْخُذُونَ بِهَذَا فَقَالَ(ع): إِذَا وُلِّينَاهُمْ ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّوْطِ فَإِنِ انْتَهَوْا وَ إِلَّا ضَرَبْنَاهُمْ بِالسَّيْفِ عَلَيْهِ»
5. با بررسي روايت «دهم» و «هفدهم» نيز ميتوان اين ادّعا را تکرار کرد که اين «دو» روايت «يک» روايتاند، زيرا راوي هر دو روايت، «عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ» است، منتها در يک روايت از «أَبُو جَعْفَرٍ(ع)» يعني امام باقر(ع) نقل نموده و در ديگري «عَنْ أَحَدِهِمَا8» يعني از يکي از صادقين8 نقل کرده است، به اين دو روايت نيز توجه فرماييد:
-روايت دهم: «لَيْسَ لِلنِّسَاءِ مِنَ الدُّورِ وَ الْعَقَارِ شَيْءٌ»؛
-روايت هفدهم: «أَنَّ النِّسَاءَ لَيْسَ لَهُنَّ مِنْ عَقَارِ الرَّجُلِ (إِذَا تُوُفِّيَ عَنْهُنَّ) شَيْءٌ».
6. با بررسي روايت «چهاردهم» و «شانزدهم» نيز ميتوان ادّعاي اتّحاد اين «دو» روايت را مطرح کرد، به اين دو روايت توجه فرماييد:
-روايت چهاردهم:«عِلَّةُ الْمَرْأَةِ أَنَّهَا لَا تَرِثُ مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً إِلَّا قِيمَةَ الطُّوبِ وَ النِّقْضِ لِأَنَّ الْعَقَارَ لَا يُمْكِنُ تَغْيِيرُهُ وَ قَلْبُهُ وَ الْمَرْأَةُ قَدْ يَجُوزُ أَنْ يَنْقَطِعَ مَا بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ مِنَ الْعِصْمَةِ وَ يَجُوزُ تَغْيِيرُهَا وَ تَبْدِيلُهَا وَ لَيْسَ الْوَلَدُ وَ الْوَالِدُ كَذَلِكَ لِأَنَّهُ لَا يُمْكِنُ التَّفَصِّي مِنْهُمَا وَ الْمَرْأَةُ يُمْكِنُ الِاسْتِبْدَالُ بِهَا فَمَا يَجُوزُ أَنْ يَجِيءَ وَ يَذْهَبَ كَانَ مِيرَاثُهُ فِيمَا يَجُوزُ تَبْدِيلُهُ وَ تَغْيِيرُهُ إِذَا أَشْبَهَهُ وَ كَانَ الثَّابِتُ الْمُقِيمُ عَلَي حَالِهِ كَمَنْ كَانَ مِثْلُهُ فِي الثَّبَاتِ وَ الْقِيَامِ»
-روايت شانزدهم:«لَا يَرِثْنَ النِّسَاءُ مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً وَ لَهُنَّ قِيمَةُ الْبِنَاءِ وَ الشَّجَرِ وَ النَّخْلِ يَعْنِي (مِنَ الْبِنَاءِ) الدُّورَ وَ إِنَّمَا عَنَي مِنَ النِّسَاءِ الزَّوْجَةَ»
-
۱۱۲
نتيجهي اتحاد
از اين تقسيمات ششگانه، دو نتيجه ميتوان فرض نمود:
-اولاً: با احتساب «شش» روايت متحد شدهي فوق که اتحاد آنها بررسي شد، به اضافه روايت «دوم» و «سوم» که با ساير روايات متحد نبودند، جمعاً «هشت» روايت در اين باب خواهيم داشت؛ اما:
-چه قائل به «عدم اتحاد» روايات هفدهگانه شويم و بگوييم که: در اين باب، همان «هفده» روايت وجود دارد؛
و:
-چه قائل به «اتحاد» بعضي از روايات هفدهگانه شويم و بگوييم که: در اين باب «هشت» روايت وجود دارد؛
به هر روي، نتيجه هر چه باشد، به تواتر روايات ضرري وارد نميکند، امّا اتحاد روايات در «استدلال فقهي» بسيار مؤثر است.
-ثانياً: از جمله ثمرات وحدت اين است که ميتوان از برخي روايات به عنوان «مفسر» و از برخي ديگر به عنوان «قرينه» براي بعضي ديگر استفاده کرد؛ به هر روي، از جمع اين روايات، ميتوان يک «مضمون مشترک» بدست آورد.
-
۱۱۳
تقسيمات يازدهگانه عناوين موجود در هفده روايت باب ششم
حال که به نتيجه «اتحاد» بعضي از روايات با بعض ديگر رسيديم، در اين مبحث لازم است جهت رسيدن به تقسيمبندي صحيح از روايات، ابتداء عناوين وارده در اين روايات را شناسايي کرده، سپس معاني آن عناوين را مورد مداقه و بررسي قرار دهيم تا در نهايت به نتيجهگيري صحيحي از روايات نائل شويم؛ از اين رو با تأمل در روايات مزبور، عناوين «يازدهگانه» زير را ميتوان استخراج نمود:
1. عنوان «قُرَي»و«دُور»:اين عنوان در هر دو حديث «اول» و «دوازدهم» آمده است؛ به هر دو روايت توجه فرماييد:
-روايت اول:«أَنَّ الْمَرْأَةَ لَا تَرِثُ مِمَّا تَرَكَ زَوْجُهَا مِنَ الْقُرَي وَ الدُّورِ».
-روايت دوازدهم: «أَنَّ الْمَرْأَةَ لَا تَرِثُ مِمَّا تَرَكَ زَوْجُهَا مِنَ الْقُرَي وَ الدُّورِ».
2. عنوان «رِبَاع»:اين عنوان فقط در حديث «دوم» آمده است، به اين روايت توجه فرماييد:
-روايت دوم:«الْمَرْأَةُ...لَا تَرِثُ مِنَ الرِّبَاعِ شَيْئاً».
3. عنوان «الْأَرْض»و «الْعَقَار»:اين عنوان در حديث «سوم» و «چهارم» آمده است؛ به اين دو روايت توجه فرماييد:
-روايت سوم:«فَأَمَّا الْأَرْضُ وَ الْعَقَارَاتُ فَلَا مِيرَاثَ لَهُنَ».
-روايت چهارم:«النِّسَاءُ لَا يَرِثْنَ مِنَ الْأَرْضِ وَ لَا مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً».
4. عنوان «تُرْبَةِ دَار» و«أَرْض»:اين عنوان در حديث «پنجم» و «پانزدهم» آمده است؛ به اين دو روايت توجه فرماييد:
-روايت پنجم:«لَا تَرِثُ...مِنْ تُرْبَةِ دَارٍ أَوْ أَرْضٍ».
-روايت پانزدهم:«لَا تَرِثُ ...مِنْ تُرْبَةِ دَارٍ وَ لَا أَرْضٍ».
5. عنوان «عَقَار الْأَرْض»: اين عنوان فقط در حديث «ششم» آمده است؛ به اين روايت توجه فرماييد:
-روايت ششم:«لَا تَرِثُ النِّسَاءُ مِنْ عَقَارِ الْأَرْضِ شَيْئاً».
6. عنوان«عَقَارِ الدُّور»:اين عنوان فقط در حديث «هفتم» آمده است، به اين روايت توجه فرماييد:
-روايت هفتم:«لَا تَرِثُ النِّسَاءُ مِنْ عَقَارِ الدُّورِ شَيْئاً».
7. عنوان«الْأَرْض»:اين عنوان در حديث «هشتم» آمده است، به اين روايت توجه فرماييد:
-روايت هشتم:«هَلْ يَرِثْنَ مِنَ الْأَرْضِ فَقَالَ لَا».
8. عنوان «الدُّور و الْعَقَار»:اين عنوان در حديث «دهم» آمده است؛ به اين روايت توجه فرماييد:
-روايت دهم:«لَيْسَ لِلنِّسَاءِ مِنَ الدُّورِ وَ الْعَقَارِ شَيْءٌ».
9. عنوان «رِبَاعِ الْأَرْض»: اين عنوان در حديث «يازدهم» آمده است؛ به اين روايت توجه فرماييد:
-روايت يازدهم:«لَا يَرِثْنَ مِنْ رِبَاعِ الْأَرْضِ شَيْئاً».
10. عنوان«الدُّورِ»و«الضِّيَاع»:اين عنوان در حديث «سيزدهم» آمده است؛ به اين روايت توجه فرماييد:
-روايت سيزدهم:«لَا يَرِثْنَ مِنَ الدُّورِ وَ لَا مِنَ الضِّيَاعِ شَيْئاً».
11. عنوان «عَقَار»:اين عنوان در احاديث «چهاردهم»، «شانزدهم» و «هفدهم» آمده است؛ به اين سه روايت توجه فرماييد:
-روايت چهاردهم: «لَا تَرِثُ مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً».
-روايت شانزدهم:«لَا يَرِثْنَ النِّسَاءُ مِنَ الْعَقَارِ شَيْئاً».
-روايت هفدهم:«لَيْسَ لَهُنَّ مِنْ عَقَارِ...شَيْءٌ».
-
۱۱۴
يادآوري دو نکته
نکتهي اول: در ميان احاديث هفدهگانه فقط حديث «نهم» است که مطابق تقسيم فوق، هيچ عنواني ندارد؛ به اين روايت توجه فرماييد:
-روايت نهم:«قَالَ إِنَّمَا جُعِلَ لِلْمَرْأَةِ قِيمَةُ الْخَشَبِ وَ الطُّوبِ لِئَلَّا يَتَزَوَّجْنَ فَيَدْخُلَ عَلَيْهِمْ يَعْنِي أَهْلَ الْمَوَارِيثِ مَنْ يُفْسِدُ مَوَارِيثَهُمْ»[181]
نکتهي دوم: در ميان عناوين يازدهگانه فوق الاشاره، عنوان «اول»، «سوم»، «چهارم»، «هشتم» و «دهم»، به يکديگر شباهت بسياري دارند؛ مجدداً به اين عناوين توجه فرماييد:
-عنوان اول: عنوان «قُرَي»و«دُور»:اين عنوان در هر دو حديث «اول» و «دوازدهم» آمده بود.
-عنوان سوم: عنوان «الْأَرْض»و «الْعَقَار»:اين عنوان در حديث «سوم» و «چهارم» آمده بود.
-عنوان چهارم:عنوان «تُرْبَةِ دَار» و«أَرْض»:اين عنوان در حديث «پنجم» و «پانزدهم» آمده بود.
-عنوان هشتم: عنوان «الدُّور و الْعَقَار»:اين عنوان در حديث «دهم» آمده بود.
-عنوان دهم:عنوان «الدُّورِ»و«الضِّيَاع»:اين عنوان در حديث «سيزدهم» آمده بود.
-
۱۱۵
پيوست دوم فصل سوم
-
۱۱۶
بررسي مهم ترين لغات عناوين وارده در روايات حرمان
-
۱۱۷
الف: کلمهي«عقار»
-ابن منظور در كتاب «لسان العرب» درباره معناي اين کلمه آورده است:
«العَقْرُ و العَقارُ المنزل و الضَّيْعةُ يقال ما له دارٌ و لاعَقارٌ»...«وخص بعضهم بالعَقار النخلَ...» «قالت أُم سلمة لعائشة عند خروجها إِلى البصرة سَكَّنَ الله عُقَيْراك ِفلا تُصْحِريها[182]أَي أَسكَنَكِ الله بَيْتَكِ و عَقَارَكِ و سَتَرَكِ فيه فلا تُبْرِزيه»...«عَقَار البيت متاعُه و نَضَدُها لذي لا يُبْتَذلُ إِلاَّ في الاعْيادِ»[183]
«عقر و عقار به معناي منزل و زمين آمده است [و نزد عرب وقتي ميخواهند بگويند کسي چيزي ندارد] ميگويند: نه خانهاي دارد و نه زميني» ... «بعضي گفتهاند کلمهي عقار به معناي نخل است و اختصاص به آن دارد» ... «[در حديثي آمده است که] ام سلمة زماني که عايشه با خوارج عليه امام علي(ع) به سمت بصره حرکت کرد به او گفت: خداوند تو را در زمين و خانهات محفوظ نگاه داشت اين [حفاظت] را باز و آشکار نکن» ...[کلمه] عقار وقتي به بيت اضافه ميشود به معناي متاع خانه ميشود و وسائل و متاع خانهاي که جمع شده و پخش نميشود مگر در اعياد.
-جوهري در كتاب «الصحاح في اللغة» ميگويد:
«والعَقارُ بالفتح: الارض و الضِياع و النخل»[184].
و عَقار به فتح عين، به معناي زمين و زمين کشاورزي و نخل است.
-طُريحي در کتاب «مجمع البحرين و مطلع النيرين» ميگويد:
«عقر الدار: أصلها... و عن ابن فارس العقر أصل كل شيء و في الخبر: مَا غُزِيَ قَوْمٌ فِي عُقْرِ ديارهم إِلَّا ذَلُّوا[185] و في الحديث ذكر العَقار كسَلام و هو كل ملك ثابت له أصل كالدار و الارض و النخل و الضياع و منه قولهم: ما له دار و لا عقار و جمع العَقار، عَقارات».[186]
عقر دار يعني اصل دار... و ابن فارس ميگويد: عقر، به اصل هر چيزي اطلاق ميگردد... و در خبري [از امام علي(ع)] آمده است: [بخدا سوگند] هيچ قومي در زمين خانه خود جنگ نکرد مگر اينکه ذليل شد و شکست خورد و در حديث آمده [ضبط صحيح] عقار به فتح عين همچون سلام است و عقار به هر ملكي اطلاق ميشود كه داراي اصل و ريشهاي است هم چون خانه و زمين و نخل و زمين کشاورزي [البته] در مورد كسي كه چيزي ندارد[نيز] گفته ميشود که نه خانه دارد و نه عقار و جمع عَقار، عَقارات است.
-راغب اصفهاني[187].در کتاب «المفردات في غريب القرآن»ميگويد:
«عقر: عقر الحوض و الدار و غيرهما أصلها و يقال له عقر و قيل: ما غزي قوم في عقر دارهم قط إلا ذلوا و قيل للقصر عقرة و عقرته أصبت عقره أي أصله نحو رأسته و منه عقرت النخل قطعته من أصله».[188]
کلمهي عقر در استعمالاتي مانند: عقر حوض و عقر خانه و غير آن به معناي اصلِ آن است و گفته ميشود او عقر [يعني زمين] دارد و نيز گفته شده است هيچ قومي در اصل خانهشان مورد تهاجم قرار نگرفتهاند مگر اينکه ذليل شدند و اين کلمه به قصر نيز گفته شده: عقرة و کلمه عقرته يعني به اصلش [و] نزديک سرش رسيدم و از همين کلمه است؛ کلمه عقرت النخل به معني اينکه از اصلش قطع کردم.
-ابن اثير در کتاب «النهاية في غريب الاثر» نيز ميگويد:
«العَقار بالفتح: الضَّيعةُ و النَّخل و الارض و نحو ذلك».[189]
عقار به فتح عين به معناي زمين کشاورزي و نخل و مطلق ارض و امثال اينها آمده است.
-
۱۱۸
ادّعاي بعض الأعاظم: عَقار به زمين خانه و يا حداقل به زمين مشغوله ميگويند نه مطلق اراضي.
يکي از فقهاي بزرگوار معاصر-دام عزه- با طرح اين ادّعا که «عقار به زمين خانه و يا حدّاقل به زمين مشغوله اطلاق ميگردد نه مطلق اراضي!؟» ميخواهند نتيجه بگيرند که زوجه از مطلق اراضي محروم نيست بلکه از فقط از زمين خانه مسکوني محروم است؛ حاصل اظهار نظر اين فقيه معاصر-دامت برکاته-، که منشأ فتواي ايشان نيز شده، چنين است که ميفرمايند:
-اولاً: بعد از مراجعه به کتب لغت و کاربرد اصطلاحي عقار، متوجه ميشويم که:
-در لغت -نزد لغويون- از «عقار» به عنوان «الأرض المشغولة» ياد ميشود نه «الأرض الخالية»؛ يعني فقط به زميني که در آن ساختمان يا درخت يا زراعتي باشد، «عقار» اطلاق ميکنند.
و:
-در اصطلاح نيز -نزد فقيهان- از «عقار» به عنوان «الأرض المشغولة» ياد ميشود نه «الأرض الخالية»؛
پس اهل لغت «عقار» را در «الارض المشغولة» بکار بردهاند.
-ثانياً: اينکه گفته ميشود: زوجه از «عقار» ارث نميبرد، منظور همان «زمين خانهاي» است که او در آن سکونت داشته يا اينکه لااقل در صورت توسعه در اطلاق، از «زمين مشغوله» ارث نميبرد؛ نه اينکه از «مطلق اراضي» محروم است و ارث نميبرد.
-ثالثاً: کلام طُريحي در «مجمع البحرين» و راغب در «المفردات»درباره «عقر» مؤيّد اين نظر است؛ زيرا، راغب ميگويد:بدرستي که «عقر» بر هر چيزي که داراي «اصل» باشد اطلاق ميشود، پس «عقر» به منزلهي فرع است؛ لذا به زمين خاليه، عقر گفته نميشود؛ از اين رو، هنگامي که عقر به کلمه ديگري اضافه شود، ميگويند: زمين خانه، زمين حوض، زمين کشاورزي و يا زمين باغ.
بنابراين بايد اصل يا زميني وجود داشته باشد تا فرعي همچون خانه بر آن بار شود، پس عقار فرع بر اصل است، يعني زماني عقار وجود دارد که اصلي نيز وجود داشته باشد.
-رابعاً: «زوجه فقط از خانه مسکوني ارث نميبرد»؛ پس فرقي بين «عقار» و «دور» وجود ندارد.
اصل استدلال ايشان چنين است:
«إن العقر يُقال علي کل شيءٍ له اصل فالعَقر بمنزِلة الفرع فلايقال في الارض الخالية عَقرٌ و لکن يُقال عقرُ الدار، عقرُ الحوض، عقر الروضة و عقر البستان»[190] و «إنَّ الاصل في الاستعمال العَقر و العَقار استعمالهُما في کل شيءٍ له اصلٌ کالدار و قد استُعمِل في خصوص الدار و في القصر الذي يکون معتمداً لاهل القرية... فلو لم يکن ظاهراً في خصوص الاراضي المشغولة...ليس ظاهراً في مطلق الاراضي»[191]
بدرستي که عقر بر هر چيزي که داراي اصل باشد اطلاق ميشود، پس عقر به منزله فرع است؛ لذا به زمين خاليه عقر گفته نميشود ولي وقتي عقر به کلمه ديگري اضافه شود، ميگويند: زمين خانه، زمين حوض، زمين باغچه و زمين باغ.
...بدرستي که اصل در استعمال عقر و عقار، کاربرد اين دو کلمه در هر چيزي است که داراي اصل است همچون خانه و گاهي هم در خصوص خانه و قصري که محور اهل روستا است استعمال شده؛... ولي اگر کلمه عقار ظهور در خصوص اراضي مشغوله نداشته باشد،... ظهور در مطلق زمين هم ندارد.
-
۱۱۹
مناقشه بر استدلال بعض الاعاظم
بر برداشت خاصي که فقيه بزرگوار معاصر-دامت برکاته- از معناي «عقار» کرده و بر اين مبنا نيز، استدلالاتي مطرح فرمودند، چند ايراد وارد است:
-اولاً: لغويون بين موردي که «عَقار» به صورت «مطلق» استفاده شده باشد و بين موردي که «عَقار» به صورت «مضاف» استفاده شده باشد، فرق قائلاند؛ يعني:
-زماني که کلمهي «عقار» به نحو «مطلق» -و بدون اضافه به کلمه ديگري- استعمال شده باشد، آن را به «مطلق ارض»اطلاق ميکنند، اگر چه زمين خالي باشد.
اما:
-زماني که کلمهي «عقار» به نحو «مضاف» -و با اضافه به کلمه ديگري- استعمال شده باشد، معناي آن تغيير کرده و ديگر در زمين خالي استعمال نميشود؛ در اين صورت «عقار البيت» معنايش، «متاع البيت»ميگردد.
-ثانياً: اينکه فرمودند: «عقار» حتماً در جايي است که فرعي وجود داشته باشد صحيح نبوده و مورد قبول نيست؛ البته منشأ اين استدلال، خلطي است که درباره معناي کلمهي «عقار» از کلام راغب در «المفردات في غريب القرآن» و طريحي در «مجمع البحرين» داشتهاند؛ امّا با دقّت در عبارات اين دو کتاب، روشن ميشود که «راغب» و «طريحي» ميگويند: عرب به «مطلق زمين»، «عقار» ميگويد و در جايي که فرعي در اين زمين ساخته شده باشد به اعتبار اين اصل به آن فرع، عقار ميگويند، بنابراين در جايي که فرعي نيز وجود ندارد به خود اصل، عقار اطلاق ميکنند؛ نه اينکه آن چنان که از قول اين دو کتاب فرمودند: عرب، عقار را در جايي استعمال ميکند که اصل و فرعي وجود داشته باشد! لذا ميان اين دو معناي لغوي، فرق وجود دارد.[192]
-
۱۲۰
مؤيّد مناقشه بر استدلال صاحب رسالهي «ارث الزوجة»
مؤيّد اين مناقشه، کلام مرحوم شهيد ثاني(ره) در پاورقي کتاب «رسائل» است؛ ايشان به کلام ابو عبيد هَروي در کتاب «غريبين» -که در علم لغت تأليف شده است- استناد کرده و ميفرمايند:
«قال الهَروي العَقار الاصل، يُقال لفلان عَقارٌ أي أصلُ مالٍ و منه الحديث مَن باع داراً أو عَقاراً أي أصل مال»[193]
هَروي ميگويد: عقار همان اصل است و [وقتي که] گفته ميشود براي فلان شخص عقار است يعني صاحب اصل مال است و معناي حديث نيز بر همين مبناست [که ميگويد] کسي که خانهاي يا عقاري بخرد؛ يعني اصل مالي بخرد.
پس همانطور که از کلام هَروي بر ميآيد، وي:
-اولاً: «عقار» را به معناي «اصل» آورده و هيچ اشارهاي به «زمين» نکرده است؛ يعني معناي اوليه «عقار» را «ارض» ندانسته، ولي چون در عرف، اصلِ براي «بناء»، «نخل» و «بستان»، زمين است؛ لذا، به زمين، «عقار» اطلاق ميشود، هر چند ممکن است «بناء»، «نخل» و «بستان» در آن وجود نداشته باشد.
-ثانياً: فرقي بين وجود يا عدم وجود فرع بر روي اصل نگذاشته است.