-
۱۹۱
چون به هراندازه که کمال انسان بالا رود عواطفش نيز کاملتر خواهد شد. جهت ديگر آن است که اين شدت حزن و ضجه و زارى به دنيا اعلام مىکند اين مصيبت چنان عظيم است که افرادى که مظهر استقامت و صبر هستند اين اعمال را انجام دادند. اين کار براى بيان عظمت مصيبت است نه بيان عدم صبر آنها. يک وقت ما مىگوييم اين کار نشانه ضعف است خب نبايد انجام بشود اما اگر حاکى از ضعف نباشد بلکه براى بيان عظمت مصيبت باشد هيچ اشکالى ندارد که اين کارها واقع شده باشد.
مصاحبهگر: اميدوارم که دست من و شما هيچگاه از دامان اهل بيت کوتاه نباشد و انشاء الله روح آن مرجع فقيد و آن عالم ربانى با ائمه اطهار محشور باشد.
-
۱۹۲
خونبهاى يك آيين(1)
وقتى وارد شهر مقدس قم مىشوى، گنبد طلايى حضرت معصومه(عليها السلام) آرامت مىكند و بىاختيار غربت برادرش امام رضا(عليه السلام) در ذهنت مجسم مىشود. كوچههاى سنتى شهر را طى مىكنى و نزديكىهاى حرم، سه راه بازار و سرانجام به كوچهاى مىرسى كه ساليان سال، نفس قدسى مردى در آن استشمام مىشد و همسايگان و عاشقان را طراوت مىبخشيد كه اكنون سر بر آستان خاك نهاده و حالا تو مىمانى و باز هم همان سادگى، خلوص و عشقى كه از آن زمان و ديدار با مرجع بزرگ تقليد شيعيان، مرحوم آيتالله العظمى فاضل لنكرانى در همين مكان ساده و محقر به ياد داشتى. اتاقهاى سنتى را كه خاص بيوت مراجع است طى مىكنم تا به اتاقى مىرسم كه قرار است با فرزند بزرگوار ايشان، يعنى آيتالله حاج شيخ محمدجواد فاضل لنكرانى، عضو محترم جامعه مدرسين حوزه علميه قم، استاد درس خارج حوزه و رئيس مركز فقهى ائمه اطهار(عليهم السلام) ملاقات و گفتگو كنم؛ ايشان دعوت روزنامه جامجم را
1. مصاحبه با روزنامه جامجم (15/11/1388).
-
۱۹۳
پذيرفته تا به مناسبت اربعين اباعبدالله با هم گفتگويى درخصوص علل قيام امام حسين(عليه السلام) داشته باشيم.
ارزيابى شما در باب علل قيام امام حسين (عليه السلام) چيست و از نگاه شما زمينههاى وقوع حادثه كربلا و قيام سيدالشهدا (عليه السلام) چگونه قابل تحليل است؟
علل قيام اباعبدالله الحسين(عليه السلام)، بحث بسيار مهمى است كه جنبههاى گوناگونى دارد و انسان از هر جنبهاى که بخواهد بررسى كند، بحثهاى طولانى را به دنبال دارد و اساساً براى مسلمانانى كه بعد از اين حادثه، تاريخ را ملاحظه مىكنند اين پرسش مطرح است كه چرا اباعبدالله الحسين(عليه السلام) قيام كرد؟
1. شهادتطلبی
بنده در ابتدا عرض مىكنم كه آراى مختلفى در تحليل قيام امام حسين(عليه السلام) وجود دارد. برخى قائلند اباعبدالله الحسين(عليه السلام) فقط براى شهادت، خودش و اصحاب و اهل بيتش را به ميدان آورد تا به اين مرتبه عاليه از شهادت برسند. وقتى ما تاريخ را ملاحظه مىكنيم از همان زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مىبينيم كه نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)، شهادت اباعبدالله الحسين(عليه السلام) را خبر داده بود.
يا اين كه اميرالمومنين(عليه السلام) وقتى در قضيه صفّين به نزديکى کربلا رسيد گريه کرد و به اصحابش فرمود: «قُتِلَ فِيهَا مِائَتَا نَبِى وَ مِائَتَا سِبْطٍ كُلُّهُمْ شُهَدَاءُ وَ مُنَاخُ رِكَابٍ وَ مَصَارِعُ عُشَّاقٍ شُهَدَاءَ لَا يَسْبِقُهُمْ مَنْ كَانَ قَبْلَهُمْ وَ لَا يَلْحَقُهُمْ مَنْ بَعْدَهُم»(1) اشاره كردند به سرزمين كربلا و
1. بحار الانوار، چاپ بيروت، ج41، ص295.
-
۱۹۴
فرمودند اینجا قتگاه دويست نبى و دويست وصى نبى است که جملگى به شهادت رسيدهاند. اینجا محل خواب شتران آنان و مکان زمين افتادن عاشقان است. و شهيدانى که در عظمت و بزرگى، نه پيشينيان و نه آيندگان به پاى آنها نخواهند رسيد.
شهادت اباعبدالله الحسين(عليه السلام)، امر بسيار روشنى بوده است. پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امير المومنين(عليه السلام) از آن خبر دادند و خود امام حسين(عليه السلام) هم در اين حركت منزل به منزل براساس نقل كتاب كشف الغمّه از امام زينالعابدين(عليه السلام) قضيه شهادت يحيى بن زكريا را يادآورى مىكرد. پس شهادت بحث روشنى بوده است.
بنابراين يک تحليل اين است که ما بگوييم حادثه عاشورا فقط براى اين بود كه امام حسين(عليه السلام)، اولاد و اصحابش به آرزوی خود که شهادت در راه خداست، برسند.
2. تشکيل حکومت
تحليل دوم اين است كه اباعبدالله الحسين(عليه السلام) براى تشكيل حكومت حركت كرد براى اين كه حكومت را از دست بنىاميه خارج و يك حكومت صالح بر پا كند. يكى از امتيازات دين اسلام اين است كه چنين شخصیتی مدعى تشكيل حكومت است. يعنى ما در تاريخ نداريم كه انبياى گذشته، حكومت تشكيل داده باشند، چون دين اسلام، دين جامع است و بايد تشكيل حكومت، يكى از جزييات اين دين باشد. يعنى همانطور كه يكى از واجبات ما نماز، روزه و حج است، يكى از امور لازم و واجب هم اين است كه حكومت اسلامىتشكيل شود و اگر بگوييم دين نمىتواند حكومت كند و
-
۱۹۵
چيزى به نام حكومت ندارد اساساً معنايش اين است كه ما دين را ناقص معرفى بكنيم. بنا بر اين تحليل امام(عليه السلام) براى تشكيل حكومت آمد، در حالى كه تمام سياسيون و آن كسانى كه با حضرت(عليه السلام) صحبت كردند مثل ابن عباس، محمد بن حنفيه و ديگران، همه مىدانستند به هيچ وجه امكان تشكيل حكومت براى حضرت نيست؛ يعنى اين مساله نه فقط براى امام حسين(عليه السلام) بلكه براى همه روشن بود. در آن جو خفقان و ظلم و ستم بنى اميه، مردم به دنبال دين و پياده شدن و اجراى احكام دين نبودند و به تعبير حضرت «النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا»(1). مردم بنده دنيا بودند حالا اين كه بگوييم حضرت با وجود اين فضاى حاکم مىخواست تشكيل حكومت بدهد، تحليل صحيحى نيست چون براى همه روشن بود كه امکان تشكيل حكومت نيست.
3. امتثال امر الهي
تحليل سوم اين است كه بگوييم بر اساس يك امر الهى خاص و دستور شخصى بوده است و اباعبدالله از طرف خداوند تبارك و تعالى، يك مأموريت شخصى داشته که بايد اين راه را برود. حال اين پرسش مطرح مىشود كه اگر در آن زمان، امام و ولى واقعى، شخص ديگرى بود، آيا اين دستور را نداشت؟
بنابراين روشن است كه نمىتوانيم اين را به عنوان يك دستور خصوصى و شخصى تلقى كنيم. براى اين كه هر امام ديگرى جاى ايشان بود بايد اين حركت را انجام مىداد. امام وقتی مىفرمايد «مَنْ رَأَى سُلْطَاناً جَائِرا...»، یعنی قيام بر همه واجب است.
1. بحار الانوار، ج44، ص384.
-
۱۹۶
بنابراين به نظر مىرسد كه نمىشود علت واقعى و مهم قيام امام را در مساله شهادتطلبی يا تشكيل حكومت يا به عنوان يك امر و دستور شخصى تلقى كنيم.
4. احياء دين و مقابله با فسق يزيد
آنچه به نظر مىرسد اين است كه اباعبدالله(عليه السلام) ملاحظه كرد آنچه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به بشريت به عنوان دين اسلام عرضه كرد، آنچه را به عنوان شاكله و هويت دينى از راه قرآن و از راه سنت پيامبر به جامعه ارزانى داشته بود، از اعتقادات، احكام و اخلاق، همه در حال از بين رفتن بود.
يعنى هويت جامعه دينى زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) تغيير ماهيت مىيافت. اگر از اين زاويه به علت قيام عاشورا بنگريم، حضور فردى مثل يزيد در راس حكومت اسلامى، عنصرى تعيين كننده در پيدايش قيام خواهد بود.
دقيقاً! پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنها كه حاكم وقت بودند، ولو صلاحيت حكومت و ولايت را نداشتند، اما به حسب ظاهر نماز را برپا مىكردند، به حسب ظاهر رعايت حدود اسلامى مىكردند، اما از زمان خليفه سوم، زمانه خيلى تغيير كرد. بىبند و بارىها، حيف و ميلها، ظلمها، بخصوص پس از شهادت حضرت علي(عليه السلام)، به حد اعلا رسيد. حقوق مردم رعايت نمىشد، ظلم و اختناق به حدى بود كه هيچ كس جرات اعتراض نداشت و او را حبس و در بند مىكردند و بسيارى از صالحان را همچون ابوذر و ديگران به شهادت رساندند. در زمان
-
۱۹۷
معاويه، افرادى بودند كه اسمشان در كتب رجال هم آمده است. اینها پول مىگرفتند تا آياتى را كه در شأن على بن ابىطالب بوده به مردم اينگونه بازگو كنند كه در شأن ديگران نازل شده است. ببينيد چقدر تغيير ماهيتى در افراد پيدا شده است.
معاويه در دوران خود مختصرى از ظواهر را رعايت مىكرد، اما هنگامی که با نيرنگ و تطميع و زور در صدد برآمد در زمان خودش براى يزيد بيعت بگيرد و او را به ولايتعهدى معرفى كند در حالی که يزيد، جوانى بود كه هيچ ظاهرى از دين را حفظ نمىكرد، فسق علنى داشت، قماربازى و شرب خمر علنى داشت. يعنى با تمام محرماتى كه قرآن نسبت به آنها اهتمام ورزيده، به مخالفت برخاسته بود.
وقتى چنين فردى بخواهد حاكم مسلمين بشود ديگر چه چيزى از دين باقى مىماند؟ با وجود يزيد، وضعيت به سويى پيش مىرفت كه اسمىاز دين هم نباشد، چون معاويه آرزو داشت زمانى برسد كه شهادت به نبوت پيامبر از مأذنهها برداشته شود. در زمان يزيد، يهودىها و مسيحىها، سياست اصلى دربار يزيد را تعيين مىكردند و این افراد در بارگاه حضور داشتند. يزيد اين خصوصيات را داشت و در زمان او، اسلام كاملاً رو به اضمحلال مىرفت. امام حسين(عليه السلام) ديد تمام زحماتى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امير المؤمنين(عليه السلام) كشيدند در حال از بين رفتن است.
علت اساسى قيام، فسق علنى يزيد به عنوان خليفه مسلمين بود. بدينسان پذيرش اين شرايط و بيعت با وى مساوى بود با ختم كامل اسلام.
-
۱۹۸
در زمان امام حسين(عليه السلام) همه چيز دين از ميان رفته و از دين، جز اسم چيزى باقى نمانده بود. كسى مثل يزيد مىخواست جاى پيامبر بنشيند. اگر حاكمىمشرك، كافر و فاسد شود بتدريج در بدنه جامعه تأثير مىگذارد. حالا تصور كنيد يزيد مىخواست به اسم اسلام، حكومت كند. در اين صورت ديگر چه چيزى از اسلام باقى مىماند؟ يعنى ما مىتوانيم علت اساسى قيام امام حسين(عليه السلام) را در اين خلاصه كنيم كه حضرت مشاهده كرد همه مظاهر و ابعاد دين از ميان رفته است و الان براى احياى دين غير از قيام و حضور در صحنه، هيچ راهى وجود ندارد.
وقتى وليد، حضرت را به استاندارى دعوت كرد، دو راه به حضرت پيشنهاد کرد: بيعت يا قتل. محققان بايد به اين مساله توجه داشته باشند كه حضرت، غير از اين دو راه، راه ديگرى نداشت. بعد كه حضرت وارد مكه شد عدهاى به حضرت پيشنهاد كردند براساس آيه قرآن مكه محل امن است «و من دخله كان امنا»(1) اگر شما اینجا باشيد هم با يزيد بيعت نمىكنيد و هم آنها نمىتوانند به شما دسترسى پيدا كنند. حضرت فرمود من در خانه هر جنبندهاى كه باشم آنها من را پيدا مىكنند و به قتل مىرسانند و اگر من در اینجا باشم آنها مىآيند و هتك حرم کرده و حرمت حرم را از ميان مىبرند. علّت مخالفت من با يزيد اين است كه او هتك دين مىكند؛ بنابراين نمىخواهم بخاطر حضور من در مکه هتك خانه خدا کنند. از اين رو بلافاصله از آنجا بيرون آمد و فرمود اگر من در بيرون آمدن از مكه عجله نكنم من را در همينجا به قتل خواهند رساند.
1. سوره آلعمران، آيه 97.
-
۱۹۹
من نظرم اين است كه نياييم قيام اباعبدالله را فقط در يك بُعد خلاصه كنيم بگوييم بُعد شهادت، تشكيل حكومت يا دستور ويژه خداوند به اين كه «فَإِنَّ اللهَ قَدْ شَاءَ أَنْ يَرَاكَ قَتِيلا». بلكه به نظر مىرسد حضرت با ديدن تزلزل در دين و به منظور احياى دين قيام كرد.
درست است كه معاويه در حد و اندازه پسرش فسق علنى نداشت ولى از شواهد تاريخى مىتوان نتيجه گرفت كه وى نيز اعتقاد چندانى به اسلام نداشت .چطور با اين كه حضرت امام حسين(عليه السلام) ده سال از زمان امامت خود را در دوران معاويه سپرى كردند و همزمان بودند، در آن موقع عليه معاويه قيام نکرد؟
در زمان معاويه، برخى ظواهر دين محفوظ مانده بود برخلاف زمان يزيد. لذا نكته اساسى در اين حركت عدم بيعت با يزيد است. اگر اباعبدالله مىآمد ولو با اجبار يا برحسب شرايطى كه اقتضا مىكرد از روى اضطرار با يزيد بيعت مىكرد، آن وقت همين بيعت باعث مىشد دين به طور كلى از ميان برود و هيچ چيزى از آن باقى نماند.
حضرت در همان اولين جملات مىفرمايد: يزيد، كسى است كه در علن، فسق و فجور انجام مىدهد. يعنى حاكمىكه حتى برحسب ظاهر هم رعايت حلال و حرام را نمىكند. هرچند که روشن بود وی به موازين اسلام اصلاً اعتقادى ندارد. يزيد در آن شعر معروف گفته بود: «فلاَخَبَرٌ جاءَ وَ لاَ وَحْىٌ نَزَلْ». نه وحى درکار بوده و نه خبرى. او اصلاً اعتقادى به اینها نداشت و فسقاش علنى بود.
اگر حضرت سيد الشهدا(عليه السلام) كه نوه رسول خداست، با چنين كسى كه دارای فسق علنى است و هيچ چيزى از دين را قبول ندارد، بيعت مىكرد، ديگر چيزى از اسلام باقى نمىماند و معناى
-
۲۰۰
آن، ختم اسلام و از ميان بردن كل اسلام و دين بود. لذا امام در اینجا راه دوم را كه همان قتل و شهادت بود، انتخاب كرد و نه بيعت با چنين شخصى كه موجب از ميان رفتن دين اسلام شود.
حضرت وقتى مىخواست از مدينه به سوى مكه حركت كند در وصيتنامهاى به برادرش محمد بن حنفيه نوشت هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهى از منكر است. نقش اين عنصر را در قيام امام حسين(عليه السلام) چگونه مىتوان ارزيابى و تحليل كرد؟
براى پاسخ، كلماتى را كه اباعبدالله به اصحابش فرمود بيان مىكنم. حضرت كلماتى را از پيامبر نقل كردند: اگر كسى سلطان جائرى را ديد كه محرمات الهى را حلال مىشمارد، عهد خدا را مىشكند، با سنت پيامبر مخالفت مىكند، به مردم ظلم مىكند و كسى نيايد با اين حاكم مخالفت كند،«كانَ حَقَّاً عَلى اللهِ أَن يُدخِلَهُ مُدخَلَه»،(1) بر خدا لازم است كه او را به آتش جهنم بفرستد.
در مورد بخشش الهى بايد گفت اين گناهان شخصى، حقّاً على الله نیست و ايجاب حق بر خدا نمىکند تا آن گناهکار را به جهنم داخل كند. اگر خداى ناكرده، كسى دروغى گفت، غيبتى كرد، اين استحقاق جهنم را دارد، اما در روز قيامت ممكن است خداوند از او بگذرد، اما يكسرى از محرّمات هستند که خداوند به هيچ وجه از آن اغماض نخواهد کرد مثل شرك كه خداوند مىفرمايد: «إِنَّ اللهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ»،(2) يكى ديگر هم همين مساله است.
1. مکاتيب الائمة، ج3، ص143.
2. سوره نساء، آيه 48.